در آن باران تیر و ترکش، چشم امید بچه ها به من، تیربارچی تیم، بود. هر لحظه تیری وِزوِزکنان از کنار گوشم رد می شد و صدای خشن شلیک ها توی کوه می پیچید. چشم دواندم دنبال آتش دهانه مسیرهای تیراندازی که از آن خاک به هوا بلند میشد. فهمیدم ناشیانه اسلحه را روی سنگ می گذارند و تیراندازی می کنند. تیربار ژ 3 را روی دست راست نشاندم و آن جا که تنوره خاک دیده می شد به رگبار گرفتم. نوار تیربارِ آماده را روی سینه گذاشتم و به دامنه کوه غلت زدم. نشانه گیری کردم و ماشه را چکاندم. خمیده چند متر به راست دویدم و هدف گرفتم. چند متری به چپ خزیدم و تتق تتق تیربار را خالی کردم. یک جا بند نمی شدم که ردم را نزنند. هریک از بچه ها موقعیت گرفته بودند و تیراندازی می کردند. طولی نکشید سر و صدایشان خوابید. ترسیدند و مثل روباه به حفره هایشان خزیدند...
معرفی محصول
کتاب حاضر، خاطرات ناصر حیدری چترباز مخصوص ارتش از دوران خدمتش می باشد.
ناصر حیدری متولد 1340، از چتر بازان نیروی مخصوص ارتش جمهوری اسلامی ایران بوده که از هفده سالگی با حضور در غائله کردستان در ماموریت های دفاع از میهن حضور یافت و تا پایان جنگ به مدت 103 ماه در جبهه بود.