کتاب لوطی آباد اثر اصغر عسکری خانقاه از انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شده است.
گزیده کتاب
در کش و قوس حادثه و در میان اضطراب عجیبی که سطح کوچه ی قایم را در محله ی لوطی آباد فرا گرفته بود، داش مهدی با تمام مروت و بزرگواری خاصش توی این اتفاق نانجیب مانده بود. خاموش، در حالی که اشک روی گونه و ریش فری اش می درخشید نگاهم می کرد، انگار پاسخ پرسشی که در عمق چشمانش می درخشید از من خراب و دلمرده روزگار می خواست. نگاهم، تاریک و گنگ بر چهره گر گرفته اش تابید و در یک آن گفتم: داش مهدی، به ابوالفضل من تازه از راه رسیدم و دیروز در همدون کسی حتی با تلفن هم خبرم نکرد؛ باور کن داشی بی خبر بی خبرم و لال و کج و مرده دل شدم، باور کن! هیچ نمی دونم، گنگم داش مهدی، گنگ! می فهمی؟ لامصب، خلاصم کن اگه فکر کردی یا به تو رسوندن که من مقصرم. به هر دلیل، به خاطر مصیبتی که جگرم داغ از اونه خلاصم کن، رفاقت و هم کاسه ای رو کنار بذار، چشاتو ببند و تموم کن. هر کاری دلت خواست بکن، فقط با چشای عجیب و بی ترحمت سؤال نکن. لعنت خدا بر شیطان!