بعدی
بعدیبازگشت
بعدیبازگشت

بچه تان مبارک

داستان و روایت

ناشر صاد

نویسنده فرشته یزدان‌ پناه

سال نشر : 1400

تعداد صفحات : 54

خرید پیامکی این محصول
جهت خرید پیامکی این محصول، کد محصول، نام و نام خانوادگی، آدرس و کد پستی خود را به شماره زیر ارسال نمایید: کد محصول : 9343410003022
5,000 تومان
افزودن به سبد سفارش

معرفی کتاب

کتاب بچه تان مبارک داستانی زیبا از فرشته یزدان پناه است که در نشر صاد منتشر شده است.

این داستان، داستان بچه‌ها است. بچه‌هایی که به دنیا می‌آیند و کسی هست که آن‌ها را دوست داشته باشد و بچه‌هایی که به دنیا می‌آیند و کسی نمی‌خواهدشان. داستانی از این آدم‌ها…

فرشته یزدان پناه در کتاب بچه تان مبارک، رفته سراغ آدم‌هایی که بچه می‌خواهند و بچه نمی‌خواهند. او ماجرا و روایت گره خوردن این آدم‌ها و این اندیشه ها را به زیباترین شکل ممکن و در قالب داستانی جذاب و خواندنی نوشته است.

حوریه باردار است. با همه شور و هیجانه مادرانه در انتظار، رویاهایش را می‌بافد و آینده بچه‌‌اش را تجسم می‌کند. اما بعد از به دنیا آمدن نوزاد، رود پرخروش احساساتش بجای رسیدن به دریایی مواج و پر تلالو به باتلاقی راکد و خاموش رسید که همه شور و هیجانش در آن فرو رفته است. حوریه گره خورده در داستان آدم‌‌هایی که بچه می‌‌خواهند. آدم‌‌هایی که بچه نمی‌‌خواهند و آدم‌هایی که بچه‌‌شان را از دست می‌‌دهند. بچه‌‌ تان مبارک داستان این آدم‌‌هاست، و داستان زنی که بچگی‌‌اش را نمی‌‌خواست.

خانم و آقای توک

مثل همهٔ آخر هفته‌ها خانم و آقای توک، سگشان را در خانه گذاشتند و به مهمانی رفتند. البته خودشان از شنیدن کلمه سگشان به شدت ناراحت می‌شوند و ترجیح می‌دهند سگشان را یا پسرشان بگوییم یا اسمش را، ناندا. روز اوّلی که اسباب‌کشی کردند، همهٔ همسایه‌ها پشت درهای بسته‌شان فقط صدای خانم توک را می‌شنیدند:

«بدو مامان، بیا پسرم.»

و صدای آقای توک:

«از این‌طرف بابایی، اون‌ور نه، از این‌طرف.»

و صدای ضعیف و زیری که انگار فقط بله‌گفتن بلد است و گاهی پشت‌سرهم تکرار می‌کرد:

«بله، بله، بله، بله، بله، بله، بله، بله…»

چهار روز بعد پسرِ سه‌ساله همسایه‌شان خوش‌حال از پیداکردن دوستی جدید، درِ خانه‌شان را زد و اجازه خواست تا با بچه‌شان بازی کند. خانم توک در را باز کرد و به کوتوله روی پادری گفت:

«وای عزیزم، بچه من هنوز خیلی کوچولوئه؛ نمی‌تونه بیرون بیاد، ولی اگه بخوای تو می‌تونی بیای تو و باهاش بازی کنی.»

همان لحظه گلوله پشمیِ سفیدی «بله بله» کنان از اتاق‌خوابشان بیرون آمد و خانم توک هیجان‌زده فریاد زد:

«بیا پسرم، دوستت اومده دم در.»

قبل‌ازآنکه پسرش از در بیرون برود، بغلش کرد تا دو دوست باهم کمی آشنا شوند؛ اما نفهمید چه شد که کوتوله روی پادری به همان سرعتی که ناندا از اتاق‌خواب به جلوِ در آمده بود، جیغ‌زنان به خانه‌شان برگشت و در را پشت‌سرش بست. گویا بیشتر انتظار یک دوست دوپا را داشت تا دوستی که هر لحظه ممکن بود یک جایش را گاز بگیرد یا بلیسد. خانم توک هم در را بست و به اتاقش رفت تا برای مهمانی شبش آماده شود. همه خانه را یک لایه از پشمِ پسرشان پوشانده بود. روی یک مبل با یک لایه پشم می‌نشستند، غذا را با یک لایه پشم می‌خوردند و لباس را با یک لایه پشم می‌پوشیدند. خانم توک پوست یک سمور را جلوِ آشپزخانه گذاشته بود تا بهانه‌ای باشد برای پشم‌های معلق در هوا و غذا و مبل و لباس‌ها. مهمانی که می‌رفتند سگشان را در خانه می‌گذاشتند و حالا صدایش حسابی رسیده بود و از طبقه چهارم هم در پارکینگ می‌پیچید. اوّل در پارکینگ می‌ایستادند و خودشان را از پشم‌ها می‌تکاندند، بعد تمام راه را در ماشین با چسب لباس‌هایشان را تمیز می‌کردند و در آخرین لحظه دستی روی لباسشان می‌کشیدند و وارد مهمانی می‌شدند. سیزده‌چهارده‌سالی بود که ازدواج کرده بودند. خانم توک دلش نمی‌خواست بچه‌دار شود، آقای توک هم خودش نظر خاصی نداشت. خانم توک می‌خواست به‌جای به دنیا آوردن یک بچه جدید، بچه‌ای دیگر را که به دنیا آمده و خانواده‌اش رهایش کرده‌اند بزرگ کند. آقای توک هم مخالفتی نداشت؛ اما مادر خانم توک به‌شدت جلوِ تصمیمشان ایستاد و با تأکید بر اینکه «ذاتِ آدم مهمه»، نگذاشت «بچه‌ای که معلوم نیست ننه باباش کی‌اَن» را به فرزندی قبول کنند. مراحل اداری هم آن‌قدر پردردسر و پرهزینه بود که خانم توک نتوانست بیشتر از یک هفته با مادرش بجنگد و از خیرش گذشت و ناندا را به فرزندی قبول کرد.
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
محصولات مرتبط
بازدیدهای اخیر شما