45,000
تومان
4 ٪
42,800
تومان
افزودن به سبد خرید

پنجاه سال عبادت: وصیتنامه و دل نوشته های ادبی و عاشقانه پنجاه تن از شهدا

دسته بندی: خاطرات، زندگینامه و سفرنامه

ناشر: شهید ابراهیم هادی

سال نشر: 1394

تعداد صفحات: 232

7
امتیاز
2
نفر
3 از 5
فروش پیامکی این محصول
گزیده ای از کتاب
معرفی کتاب
مشخصات
نظرات کاربران
بریده های انتخابی شما

گزیده ای از کتاب

کتاب پنجاه سال عبادت، وصیتنامه و دل نوشته های ادبی و عاشقانه پنجاه تن از شهدا است. این کتاب نوشته گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی است و در انتشارات شهید ابراهیم هادی به چاپ رسیده است. کتاب پنجاه سال عبادت، حاوی متن وصیت نامه پنجاه تن از شهدای انقلاب اسلامی و هشت سال جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است. این وصیت نامه ها به شیوه ادبی و عاشقانه به نگارش در آمده است و دارای مضمون های عرفانی و اخلاقی است. شایان ذکر است در ابتدای هر وصیت نامه، شرح حالی مختصر از شهید به همراه تصویری از او آورده شده است. از میان شهدای معرفی شده در کتاب پنجاه سال عبادت می توان شهیدان: «نواب صفوی»؛ «محمدرضا تورجی زاده»؛ «احمدرضا احدی»؛ «احمد پلارک»؛ «سیدمرتضی آوینی» و... را نام برد.

توضیح کوتاه

هنوز نوجوان بود که ساواک او را دستگیر کرد. عکس شاه را در مدرسه پاره کرده بود. با پیروزی انقلاب اولین پایگاه بسیج را در محله‌ی کوشک میدان شیراز راه‌اندازی کرد. از عملیات چزابه وارد جنگ شد. در همه عملیات ها حضور داشت. همه پنج برادر و پدرش را نیز با خود راهی کرده بود. جلیل ملک‌پور اعجوبه‌ی کارهای اطلاعاتی و شناسایی بود. از هیچ چیزی نمی‌ترسید. بارها به تنهایی به شناسایی می‌رفت و با دست پر برمی‌گشت. توکل عجیبی داشت. با یاری خدا کارهایی می‌کرد که بسیار عجیب بود. قبل از عملیات فاو بود. به همراه برادرش مشغول نماز شب بود. بعدها نوشته بود که بعد از آن نماز ملائک خدا را دیده بود و… جانشین اطلاعات لشگر فجر بود و دانشجوی مهندسی مکانیک. یک ماجرای عجیب باعث شد درس را رها کند و به دانشگاه اصلی برود. با اصرار پدر ازدواج کرد. اما گفت: من برای تکمیل دین ازدواج کردم. من چهار ماه دیگر شهید می‌شوم و شش ماه بعد از شهادتم پسرم به دنیا می‌آید. نام او را علی بگذارید!! جلیل حتی محل مزار خود را نشان داده بود! همه گفته‌هایش محقق شد. در کربلای 4 جان یک گردان را نجات داد و به شهادت رسید. مدتی بعد پیکر او پیدا شد اما بدون پلاک. هیچ‌کس او را نمی‌شناخت. قرار بود با شهدای گمنام به تهران برود اما به سراغ پدرش آمد و گفت که پیکرش کجاست!

اطلاعات کتاب

برای ارسال دیدگاه لازم است وارد شده یا ثبت‌نام کنید

ورود یا ثبت‌نام

برای ثبت بریده ای از کتاب لازم است وارد شده یا ثبت‌نام کنید

ورود یا ثبت‌نام