زندگی آقا مجتبی بسیار طلبگی و ساده است. در قم که بودند خانه ساده و وسایل محدودی داشتند. کف خانه هم تنها با موکت مفروش بود. وقتی هم که برگشتند به تهران، رفتند و در یک خانهی 80-70 متری ساکن شدند. خواهرم در مدرسه کار میکرد و خرد خرد فرش ماشینی و مبل راحتی تهیه کرد. مبل سبزرنگی بود. با شوخی به خواهرم میگفتم آخر این چه رنگی است گرفتهای؟ و اینطور سر به سرش میگذاشتم. یک بار خواهر بزرگترم گفت: فرید درباره این مبل حرف نزن، زهرا بعد از مدتها پول جمع کرده مبل خریده و تو مدام به رنگش گیر میدهی، او هم اذیت می شود. قبول کردم حالا بعد از بمباران این مبل بزرگترین چیزی است که از آن خانه باقی مانده است.