فراخوانی فراخوانی ...

خاطرات شهیدی از سبزوار؛ محمدرضا داورزنی

پشت صحنه جمع آوری خاطرات را به زودی خواهم نوشت. عجالتاً شما همین چند خاطره را داشته باشید تا ببینیم چه می‌شود. ضمنا این‌ها تمام خاطرات عموی بنده حقیر نیست. بیشتر، خاطرات فامیل است و هنوز خیلی‌های دیگر مانده‌اند که باید با آن‌ها صحبت کنم. پس منتظر بمانید.

1.
با برادرش بچه­‌های هم سن و سال خودشان را توی روستا جمع می­‌کرد و تظاهرات راه می‌­ا‌‌‌‌‌‌‌‌‌نداخت. خودش هم عکس امام را جلوی جمع بالا می­‌گرفت و از جلو ژاندارمری رد می‌­شد.

از ژاندارمری آمده بودند و پدرش را تهدید کرده بودند.

-‌ اگر این دفعه بچه‌­هایت را جمع نکنی خودت را می­‌بریم زندان.

2.
کوچک که بود خیلی به شنا علاقه داشت. همیشه می­‌رفت آبتنی. پدر دعواش می­‌کرد، ولی او گوشش به این حرف­ها بدهکار نبود. تازه چند دفعه هم بابت این موضوع کتک خورده بود....

×××

وسط عملیات یکی از قایق­‌ها کج می­‌شود و چند نفر می­‌ا‌‌فتند توی آب. وسط آب می­‌پرد و همه‌شان را نجات می‌دهد.

×××

آمده بود داورزن و داشت ماجرا را برای پدر تعریف می­‌کرد.

- دیدی بابا! اگر آن زمان شنا یاد نمی‌­گرفتم نمی­‌توانستم بچه­‌ها را نجات بدم.

3.
جمعیت زیادی آمده بود برای تشییع. علیرضا توی کربلای یک شهید شده بود. بعد از چند روز آوردندش روستا. مادر را به کناری کشید و آرام بهش گفت:

- ‌تو باید مثل مادر وهب باشی. بقیه مادر­ها به شما نگاه می­‌کنن. نکنه یک وقت از خودت سستی نشان بدی.

علیرضا را با دست خودش توی قبر گذاشت و همانجا سجده شکر به جا آورد.

4.
خواهرش در یک شهر دیگر عروس شده بود. قرار شد او هم با ماشین عمو خودش را به عروسی برساند.

-‌ عمو جان؛ یواش تر. من می­‌خوام شهید بشم. نمی­‌خوام توی این راه بمیرم.

5.
عروسی خواهر دومش بود. یک فرش توی جهیزیه­‌اش آورده بودند. عصبانی شده بود. تهدید کرده بود که آن را آتش می‌زند. گفته بود توی جهیزیه مهری فرش نبوده، برای فاطمه هم نباید فرش بگذارید. مگر این که خود مهری رضایت بدهد. هفتاد کیلومتر را کوبیده و آمده بود پیش خواهرش.

- مهری تو رضایت می‌دی؟

سه بار پرسید تا مطمئن شد واقعاً راضی است. بعد هم زود برگشت شهر.

6.
فرمانده دسته بود. مسئول تدارکات مشغول تقسیم کمپوت­ها بود. کمپوت گیلاس بین بچه­‌ها مشتری زیاد داشت. به مسئول تدارکات گفت:

-‌ کاغذ روی کمپوت­ها را بکن تا معلوم نشه چه میوه‌­ای داخلشه.

7.
به این حدیث خیلی علاقه داشت «سرت را به خدا عاریت بده» همیشه زیر لب زمزمه‌­ا‌‌‌‌‌ش می­‌کرد. با دوستهاش یک عکس با پشت زمینه همین حدیث گرفته بود. آخرش هم توی کربلای پنج ترکش خمپاره نصف سرش را برد.

8.
توی جهاد با خانم‌های دیگر کلاه و دستکش می­‌بافتیم و تنقلات بسته بندی می­‌کردیم. یک روز من را صدا کرد و گفت:

-‌ به مادرها بگو ما با شکم گرسنه هم می­‌توانیم بجنگیم. اما بچه‌­هاتان را بفرستید که جبهه‌ها خالی نمونه.­

9.
مادر­ خیلی اصرار می­‌کرد برای ازدواج، ولی زیر بار نمی­‌رفت. می­‌گفت روز شهادتم روز عروسی من است. بالاخره روز عروسیش رسید. مادر بعد تدفین، نقل و نبات بین مردم پخش می­‌کرد.

10.
احترام خواهر بزرگش را خیلی داشت. می‌گفت اگر کسی به مهری چیزی بگوید قلم پایش را می‌شکنم!

آن زمان سبزوار زندگی می­‌کردند. از جبهه که می­‌آ‌مد اول داورزن پیاده می­‌شد. می­‌ر‌فت خانه خواهرش بعد دوباره سوار ماشین می‌­شد و می‌آمد سبزوار. یک بار که رفته بود، خانه نبودند. رفته بودند برای زراعت. پرسان پرسان زمین‌شان را پیدا کرده بود.

×××

حامله بودم که محمد‌ رضا شهید شد. هر روز می‌رفتم سر قبرش. اگر روز نمی‌شد، شب. یک روز یکی از اقوام مرا دید. گفت:

- مهری، تو سر "مزار شهدا" می‌ری؟

-‌ آره

-‌ دیگه نرو

-‌ چرا؟

-‌ محمد رضا دیشب اومد توی خوابم. گفت به آبجی بگو دیگه نیاد سر خاک. بچه داره مریض می‌شه.

11.
به مادر می‌گفت:

- مادر جان دعا کن شهید بشم.

مادر می‌گفت:

-‌ نه مادر. دعا می‌کنم شما و همه جوانان پیروز بشید و صحیح و سالم به خانه‌های خود برگردید.

جواب می‌شنید:

- نه مادر جان. شهادت، سعادت ماست.

12.
باید مسئولین دسته را به فرمانده بالا معرفی می‌کردم. همه مسئول دسته‌ها را تعیین کرده بودم. هر مسئول دسته با یک، نهایتش دو جلسه راضی می‌شد. اما یک دسته مانده بود. کلافه‌ام کرده بود! از مسئولیت فرار می‌کرد.

می‌گفت:

-‌ بار زیادی دارد.

گاهی اوقات می‌رفت توی فکر.

می‌گفتم:

-‌ محمد رضا چیزی شده؟

می‌گفت:

-‌ نه، دارم به حرف شما فکر می‌کنم.

آخر هم قبول کرد اما بعد از یک ماه.

13.
چطور می‌توانست آنقدر صبور باشد. می‌گفتم اگر خبر شهادت یکی از آنها برسد درجا سکته می‌کند.

×××

رئیس پاسگاه خیلی جنب و جوش داشت. گفتم:

-‌ چیزی شده؟

گفت:

-‌ مادر شهید قرار است پسرش را خودش دفن کند. می‌روم تا شرایط را آماده کنم.

14.
خواب دیدم کرسی آتش گرفته. آتش به سر پدرش هم رسیده بود. زود خاموشش کردم. دود سفیدی از سر پدرش تا آسمان رفت. از خواب پریدم و بیدارش کردم. گفتم:

-‌ آماده شهادت محمدرضا باش

گفت:

-‌‌ چرا؟

ماجرا را گفتم. اشک در چشمانش حلقه زد.

15.
پدرش مستطیع شده بود. اما هنوز ثبت نام نکرده بود.

یکی از دوستانش خواب محمدرضا و علیرضا را دیده بود.

ـ خواب دیدم رفته‌ام مدینه. می‌خواستم بروم حرم پیغمبر که دیدم محمدرضا و علیرضا کنار باب جبرئیل ایستاده‌اند. آمدم وارد شوم که جلوم را گرفتند. گفتند از این در نمی‌توانی. از یک در دیگر برو. گفتم: چرا اینجا ایستاده‌اید؟ گفتند منتظر پدر و مادرمان هستیم.

معطل نکرد. بعد از آن سریع رفت ثبت نام کرد.

16.
گفتم:

- بیا برو دانشگاه شرکت کن.

‌‌گفت:

-‌ من در دانشگاه شرکت کرده‌ام.

‌گفتم:

- کدام دانشگاه؟ ‌

گفت:

-‌‌ دانشگاه امام حسین(ع). دانشگاهی که بی‌دست قبول می‌کند، بی‌پا قبول می‌کند، مدرک هم نمی‌خواهد.

با بالاترین نمره قبول شد. مدرک شهادت.

17.
در عملیات‌های مختلف شرکت کرده بود. ترکش هم زیاد داشت. چند بار آنها را درآورده بود. چندتای دیگر مانده بود.

گفتم:

-‌ بابا؛ بیا این چند ترکش را هم خارج کن.

‌گفت:

-‌ اینها سند افتخار من است. می‌خواهم با خودم به آن دنیا ببرم.

18.
پنج ماه از شهادت علیرضا می‌گذشت که محمدرضا گفت:

-‌ نمی‌خواهند فاطمه را ببرند؟

منتظر جواب نماند.

-‌ نکند می‌خواهی مثل بقیه بگویی باید سالش تمام شود.

خواهر بزرگش هم راضی نبود اما راضیش کرد. انگار می‌دانست چهل روز بعد از عروسی، خودش هم شهید می‌شود.

منبع: وبلاگ یک سربدار (علیرضا اشرفی نسب، فعال فرهنگی سبزوار)
http://1sarbedar.blogfa.com/

چهارشنبه 5 بهمن 1390
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
اخبار مرتبط
اخبار مرتبط