بعدی
بعدیبازگشت
بعدیبازگشت
  • نگاهی به کتاب «دیدم که جانم می رود»

نگاهی به کتاب «دیدم که جانم می رود»

شما اگر خواستید از یک کتاب تعریف کنید هیچوقت با ظاهرش شروع نکنید. مثلاً روی اینکه قطعش چقدر «خوش دست» است تاکید نداشته باشید. چراکه اینجور تعریف کردن بیشتر شبیه ذم است! چون بالاخره اهمیت یک کتاب در درجه اول به محتوایش است و نه ظاهر و قطع و... . اما این توصیه را همیشه هم نباید جدی گرفت.

چهارشنبه 26 شهریور 1393

ظاهر بعضی کتاب ها خیلی مهم است. بعضی کتاب ها باید «خوش دست» باشند و این یک مزیت حیاتی برای آنهاست. چون وقتی آنها را دست گرفتیم و شروع به خواندن کردیم دیگر نمی توانیم هرجا و هر وقت که دلمان خواست مطالعه را متوقف کنیم. این کتاب ها انقدر خواندنی هستند که باید خوش دست باشند تا بتوان آنها را در مترو، اتوبوس، تاکسی، صف بانک و... در دست گرفت و مطالعه کرد. کتابهای خوبی که به راحتی نمی توان قبل از تمام شدن کنارشان گذاشت، باید خوش دست باشند، و «دیدم که جانم می رود» یکی از این کتابهاست.

«حمید داوود آبادی» قبلا زندگینامه و خاطراتش از انقلاب و جنگ را در «از معراج برگشتگان» منتشر کرده بود. اما همان موقع هم خودش گفته بود که این همه خاطراتش نیست. آن بخش منتشر نشده در آن کتاب بعدا شد «دیدم که جانم می رود». کتابی که اگر شما هم بخوانید به نویسنده حق خواهید داد که آن را بصورت یک کتاب مجزا بنویسد و منتشر کند.

حمید داودآبادی و شهید مصطفی کاظم زاده در سال 58 با هم آشنا می شوند و این رفاقت تا 22 مهر سال 61 ادامه پیدا می کند. آنها با آن سن و سال کم در چادر وحدت جلوی دانشگاه تهران با منافقین بحث می کنند، با هم به هر طریقی شده رضایت خانواده ها را برای رفتن به جبهه جلب می کنند، با هم در گیلان غرب همسنگر می شوند و با هم… نه، دیگر با هم نه؛ این بار مصطفی شهید می شود و حمید می ماند. ساعت شانزده و چهل و پنج دقیقه ی روز 22 مهرماه سال 61 در سومار.

در این کتاب به دفاع مقدس از منظر رفاقت پاک، صادقانه و بی آلایش دو نوجوان رزمنده نگاه شده و همین هم کتاب را خواندنی کرده است. البته لابلای صفحات کتاب روایت هایی هم از دفاع مقدس ارائه می شود که گاهاً می تواند خواننده را میخکوب کند و احساسات او را به غلیان درآورد. مانند صفحه 200 کتاب که روایت حضور داوطلبانه بچه های پرورشگاهی در دفاع مقدس و شهادت آنها گفته می شود و و دل را آتش می زند. بچه هایی که حتی پدر و مادری نداشتند تا بعد از شهادت...

بغیر از چنین صحنه هایی، داودآبادی پاورقی هایی هم به کتاب زده که خودشان به تنهایی اهمیت دارند. او در جایی از کتاب ماجرای یکی از جوان های محل را تعریف میکند. پسری که پدرش پاسبان زمان طاغوت بوده است و هنوز هم که هنوز است او و خانواده اش دست از کارهای زشتشان برنداشته اند و صدای اهالی محل را دراورده اند. اما:

«یکی از بچه های محل خبر عجیبی آورد: «حمیدرضا سعیدی شهید شد.» جا خوردم. حمید و شهادت؟ آخه چطوری؟حمید رفته بود سربازی که... توی بانه کردستان همراه هم رزمانش در کمین نیروهای ضد انقلاب می افته و شهید میشه.

 وقتی آمدم تهران، دم خانه شان که رفتم، با دیدن حجله و پارچه ای که رویش نوشته شده بود: «شهادت سرباز دلیر اسلام حمید سعیدی را به خانواده معظم آن شهید تبریک و تسلیت عرض می کنیم»حالم گرفته شد. هم دلم برایش می سوخت که معلوم نبود چطوری و چرا کشته شده بود، هم از این که خانه دیوار به دیوارشان که مصطفی بود و خدا می دانست چه از دست آنها کشیده بود. مصطفی شهید بود و حمید هم شهید. آن هم از نوع سرباز دلیر اسلام! مادر حمید که دید ما سر کوچه ایستاده ایم، آمد جلو و چندتایی کاغذ را داد دستم و گفت: ببخشید... بچه های بسیج اومده بودند گفتند وصیتنامه حمیدمون رو بهشون بدم که دم دست نبود. این آخرین نامه های حمیده که برای ما داده، اگه به دردتون میخوره بدین ازش استفاده کنن.

تسلیت گفتم و با تشکری ساختگی، نامه ها را گرفتم. از عصبانیت می خواستم نامه ها را پاره کنم و بریزم توی جوی آب. نشسته بودیم روی پله سر کوچه، جلوی خیاطی حاج آقا عسگری. نامه اول را که باز کردم دیدم حمید با خط خرچنگ قورباغه اش نوشته:

«بسم رب الشهدا و الصدیقین

مامان بابا سلام

مامان بخدا بسه دیگه. من توبه کردم و از همه چی دست کشیدم. به خودش قسم درِ توبه همیشه بازه. شما رو بخدا بیایید توبه کنید. بیایید دست از کارای گذشته بردارید.

من توبه کردم و قسم خوردم دیگه از اون کارا نکنم.

نمی دونین اینجا چه خبره. من همه کارای گذشتم رو گذاشتم کنار.

مامان بابا شما هم توبه کنید بخدا خیلی خوبه.»

به تاریخ نامه که نگاه کردم، مال یکی دو روز قبل از تاریخ شهادتش بود. به بچه های محل که دور و برم نشسته بودند نگاه کردم. آنها هم اشکشان درآمده بود. یک نگاه انداختم به عکس قشنگ حمید که توی قاب عکس بالای حجله نشسته بود و به من نگاه می کرد. با خودم گفتم: غلط کردم حمید جون... من رو ببخش.»

از این دست روایتها باز هم در کتاب وجود دارد. مثل چند صفحه بعد که نویسنده ماجرای دو جوان خلافکاری را تعریف می کند که شهادت مصطفی آنها را تکان داد و هوایی کرد.

شرح حال رفاقت حمید داودآبادی با رفیق شهیدش مصطفی کاظم زاده انصافا خواندنی است مخصوصاً اگر نوجوانی در خانه دارید که دوست دارید لااقل روی کاغذ یک رفاقت خدایی را تجربه کند.

خود داودآبادی درباره این رفاقت و دلیل نامگذاری کتاب گفته است: «چون شهید کاظم زاده برای من جان و روح بود و تنها شهیدی بود که من یک ماه قبل از شهادت، جلوی خود او، تا لحظه جان دادن اش، برایش گریه می کردم که از صبح خودش گفت من امروز بعد ازظهر شهید می شوم. خیلی داستان مفصل و زیبایی دارد. این که می گویم داستان، نه به معنای خیالی چون تمام اش خاطره است، نه رویا است نه تخیل است. خاطره و اتفاقی است که بین من و آن شهید رخ داده است.»

چاپ هفتم این کتاب را موسسه شهید کاظمی در 300 صفحه و با قیمت 8 هزار تومان منتشر کرده است.

کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی