بعدی
بعدیبازگشت
بعدیبازگشت
  • معرفی کتاب «رقعه» سروده حمیدرضا برقعی

معرفی کتاب «رقعه» سروده حمیدرضا برقعی

چه قدر ابتکاری، چه قدر نو و چه قدر شیرین/ «دلم هوای حرم کرده است می دانی، دلم هوای دو رکعت نماز بالاسر»

چهارشنبه 2 مهر 1393

در دیدار شاعران با مقام معظم رهبری سال 86، شاعری همه ی چشم ها را به خود خیره کرد و شعری با موضوع قیام عاشورا خواند که حضرت آقا پیرامون آن فرمودند: «چه قدر ابتکاری و نو و شیرین». این شاعر جوان «حمیدرضا برقعی» نام داشت که این روزها کمتر کسی است که نام او را در هیئات مذهبی و مجالس روضه نشنیده باشد. شعرهای برقعی در عین پر مغز بودن، بسیار عامیانه هستند و با زبانی ساده سروده شده اند که همین خصوصیات شعری وی باعث شده، کتاب های آیینی این شاعر بسیار پرطرفدار باشد. برقعی بعدها توانست جایزه ی برترین کتاب سال و همچنین بهترین شاعر از نگاه مردم در جشنواره فجر را به خود اختصاص دهد.

تا کنون سه کتاب از مجموعه اشعار شاعر محبوب اهالی هیئت منتشر شده که «طوفان واژه ها» به چاپ هجدهم و «قبله مایل به تو» به چاپ دهم رسیده و آخرین اثر برقعی با نام «رقعه» نیز که همزمان با نمایشگاه کتاب امسال منتشر شد نیز، به چاپ دوم رسیده است. آخرین اثر «سید حمیدرضا برقعی» هم مورد توجه اساتید و منتقدان شعر کشور قرار گرفت و هم عموم مردم از شعرهای ساده ای این مجموعه ی شعر لذت بردند.

«رقعه» به معنای نامه، آخرین اثر این شاعر آئینی است. در تاریخ بیهقی آمده: ما حرف هایی را که نمی توانستیم به صورت شفاهی به پادشاه بگوییم در نامه های کوتاهی به اسم رقعه می نوشتیم و به پادشاه می دادیم.

حمیدرضا برقعی معتقد است من از این عنوان برای کتابم استفاده کردم بدین جهت که حرف هایی را که نمی توانیم به حضرات به صورت شفاهی بزنیم و توفیق نداریم محضر امام زمان (عج) شعر بخوانیم، مکتوب کنیم ونامش را «رقعه» بگذاریم.

 

این مجموعه شعر توسط انتشارات «فصل پنجم» و در 64 صفحه منتشر شده است.

در ادامه چند شعر ای این کتاب شعر «رقعه» آمده است:

 

«به همین سادگی»

تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن

دل اهالی این کوچه را تصرف کن

 

قدم بزن وسط شهر باصدای بلند

به عابران پیاده غزل تعارف کن

 

وبی بهانه تبسم کن و نگاهت را

شبیه اینه ها عاری از تکلف کن

 

سپس به مجلس ترحیم یک غریبه برو

وچشم های خودت را پر از تاسف کن

 

صدای ضبط,اتوبان,هوای بارانی

به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

 

سلام دختر باران! سلام خواهر ماه!

بهشت را به همین سادگی تصرف کن

 

«اقلیم نمی دانم»

شعر اگر از تو نگوید همه عصیان باشد

زنده در گور غزلهای فراوان باشد

 

نظم افلاک سراسیمه به هم خواهد ریخت

نکند زلف تو یک وقت پریشان باشد

 

سایه ی ابر پی توست دلش را مشکن

مگذار این همه خورشید هراسان باشد

 

مگر اعجاز جز این است که باران بهشت

زادگاهش برهوت عربستان باشد

 

چه نیازی ست به اعجاز، نگاهت کافی ست

تا مسلمان شود انسان اگر انسان باشد

 

فکر کن فلسفه ی خلقت عالم تنها

راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

 

چه کسی جز تو چهل مرتبه تنها مانده

از تحیر دهن غار حرا وا مانده

 

عشق تا مرز جنون رفت در این شعر محمد

نامت از وزن برون رفت در این شعر محمد

 

شأن نام تو در این شعر و در این دفتر نیست

ظرف و مظروف هم اندازه ی یکدیگر نیست

 

از قضا رد شدی و راه قدر را بستی

رفتی آنسوتر از اندیشه و در را بستی

 

رفتی آنجا که به آن دست فلک هم نرسید

و به گرد قدمت بال ملک هم نرسید

 

عرش از شوق تو جان داده کمی آهسته

جبرئیل از نفس افتاده کمی آهسته

 

پشت افلاک به تعظیم شکوهت خم شد

چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد

 

آنچه نادیده کسی دیدی و برگشتی باز

سیب از باغ خدا چیدی و برگشتی باز

 

شاعر این سیب حکایات فراوان دارد

چتر بردار که این رایحه باران دارد

 

«سر تا سر»

به نام نامی سر، بسمه تعالی سر

بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

 

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد

که بنده ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

 

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق

که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

 

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن

به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

 

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می روم با سر

 

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

 

همان سری که "یحب الجمال" محوش بود

جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

 

سری که با خودش آورد بهترین ها را

که یک به یک، همه بودن سروران را سر

 

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان

حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

 

سپس به معرکه عابس، " أجنّنی" گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

 

بنازم " أم وهب" را، به پاره تن گفت

برو به معرکه با سر ولی میا با سر

 

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت آخرِ سر، روی پای مولا سر

 

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید

به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

 

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر

 

همان که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود، پا تا سر

 

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

 

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد

میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

 

حروف اطهر قرآن و نعل تازه ی اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن ها سر

 

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

 

جدا شده است و سر از نیزه ها درآورده است

جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

 

صدای آیه کهف الرقیم می آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

 

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر

 

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟

به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

 

دلم هوای حرم کرده است می دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر

کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
اخبار مرتبط