فراخوانی فراخوانی ...

ناگفته‎ها از علامه طباطبایی

چندین ماه از اقامت آن‎ها در نجف می‎گذشت. محمدعلی، پسرشان، مریض شد. از وقتی آمده بودند نجف، چندبار مریض شده بود. آب و هوای نجف به او نمی‎ساخت. بچه را نزد چند پزشک بردند، اما افاقه نکرد. محمدحسین گفت: «می‎رویم بغداد. شاید آن‎جا بتوانند معالجه‎اش کنند.» اما در بغداد هم کسی نتوانست کاری بکند و بچه از دست رفت. قمرالسادات گریه می‎کرد و می‎گفت: «باد سام بچه‎ام را زد.» محمدحسین تا چند روز سر درس و کتابش نرفت... . مسئله دیگر که محمدحسین را ناراحت می‎کرد این بود که نمی‎توانست «خط» کار کند. آن‎قدر درس‎ها زیاد بودند و سخت که وقتی برای این یکی نمی‎ماند. محمدحسن (برادر علامه) پیشنهاد کرد قبل از نماز صبح بلند شوند و خط بنویسند. اول قمرالسادات بلند می‎شد. محمدحسین را بیدار می‎کرد و او هم برادرش را. بعد از خط نوشتن و خواندن نماز صبح، سه‎تایی صبحانه می‎خوردند. اما محمدحسین فکر می‎کرد قمرالسادات این‎جا حوصله‎اش سر می‎رود، دلش می‎گیرد. از صبح تا شب او بیرون است یا اگر توی خانه است، دارد می‎خواند و می‎نویسد؛ کاش بچه داشتند. بعد از محمدعلی چندبار بچه‎دار شدند، اما آن‎ها نیز همان‎ ماه‎های اول مریض شده و از دست رفتند.روزی استادش، میرزا علی قاضی – همان که فامیلشان بود – منزلشان آمده بود. هرگاه می‎فهمید محمدحسین در سختی است یا گرفته و دلتنگ، می‎آمد خانه به آن‎ها سر می‎زد و گاهی اتفاق‎های عجیبی می‎افتاد. آن روز موقع خداحافظی به قمرالسادات گفت: «دختر عمو، این فرزندت می‎ماند. پسر هم هست. اسمش را بگذارید عبدالباقی.» قمرالسادات دست و پایش را گم کرد؛ محمدحسین هم همین‎طور، چون او اصلا نمی‎دانست قمرالسادات باردار است. چند ماه بعد بچه به دنیا آمد؛ پسر بود. اسمش را گذاشتند عبدالباقی. سال‎هاست که از آن ماجرا می‎گذرد، عبدالباقی با چشمانی سبز به مانند علامه، پا به سن گذاشته است، اما خاطرات آن سال‎ها را به‎خوبی در ذهن دارد. با او هم‎کلام می‎شوم و آن روزگار که علامه محمدحسین طباطبایی از نجف بازگشت را مرور می‎کنیم.

*از زمان تحصیل علامه شروع کنیم، هنگام اقامت ایشان در نجف، درآمدشان از کجا تأمین می‎شد؟
زمانی‎که علامه برای تحصیل علوم دینی به نجف رفتند، تمامی خرج زندگی خود را از طریق املاک پدری که به ایشان ارث رسیده بود، تأمین می‎کردند. برای ایشان از تبریز پول فرستاده می‎شد. تا این‎که حکومت رضا‎شاه پهلوی دستور قطع ارتباط با عتبات عالیات را صادر می‎کند و هرگونه مراوده با عراق قطع می‎شود. مدتی از نظر مالی به خانواده سخت می‎گذرد و علامه تصمیم بازگشت به تبریز را می‎گیرند.از نجف که خارج شدیم، من سه و نیم سال داشتم، لذا از آن شهر چیز زیادی به یاد ندارم. از مرحوم پدر علامه املاک زیادی به ایشان به ارث رسیده بود که آن‎ها هنوز هم موجود است. علامه تأمین مخارج زندگی از محل وجوه شرعی را برای طلاب جایز نمی‎دانستند.

*چه دلیلی برای این مسئله داشتند؟
ایشان می‎گفتند دین اسلام و بیت‎المال مسلمین این تعهد را ندارد که کسی با استفاده از آن، علوم اسلامی را فرا بگیرد. می‎گفتند: اگر کسی طالب مطلبی باشد، مثل دانشجویان باید از جیب خود خرج کند. به هر حال، ابتدای سال 1315 ضمن ورود به تبریز با املاک مزروعی نیمه مخروبه مواجه شدیم. ده سال در نجف بودیم و در این مدت کسی نظارت خوبی بر این املاک نداشت. به همین دلیل، علامه شروع به تعمیر قنات‎ها، باغ‎ها و مزارع کردند.علامه بسیار روشنفکر بودند. شرایط روزگاری را که در آن زندگی می‎کردند کاملا می‎شناختند و قبول داشتند؛ برخلاف خیلی از آقایانی که در آن زمان زندگی می‎کردند. ایشان در کشاورزی رفتاری مدرن داشتند که آن زمان اصلا مطرح نبود. در حال حاضر کشاورزی علمی شده، اما آن زمان ایشان کشاورزی را علمی انجام می‎دادند. در حالی‎که زمینه‎اش وجود نداشت و معمول نبود. کارهایی مانند ردیف‎کاری درخت، برگرداندن زمین، جدا کردن سنگ از خاک، نحوه کوددهی، خیابان‎کشی باغ‎ها و استفاده از ابزارآلاتی که برای کشاورزی تهیه می‎کردند. مثلا آن زمان فرغون وجود نداشت، اما ایشان به نجار سفارش ساخت فرغون با چوب را داده بودند.

*علامه از چه طریقی با این علوم آشنا شده بود؟
در آن زمان مجله‎ای تحت عنوان «نامه کشاورزی» که مدرن‎گرا بود، منتشر می‎شد. این مجله دستورات جدید و فوق‎العاده‎ای پیرامون کشاورزی داشت. علامه دستورات و عملکردهای مجله را به‎کار می‎بستند. سال 1317 علامه در روستای شادآباد که املاکشان در آن منطقه واقع بود، خانه‎ای برای اقامت تابستانی خانواده، ساختند. در طول تابستانی که در آن‎جا اقامت داشتیم، لازم بود که به حمام برویم. حمامی که در روستا وجود داشت، بسیار کثیف بود. به همین دلیل، پدر در پایین خانه‎ای که ساختند، حمام هم تعبیه کردند و برای حمام که نیاز به آب گرم داشت، ایشان آب‎گرمکنی خریدند که ساخت آلمان و مسی بود، گرمایش لازم هم با هیزم تأمین می‎شد. ایشان یک لوله‎کش ارمنی آوردند و منبع بزرگی از آب را در بالا گذاشتند و تا حمام لوله‎کشی شد. در آن زمان احدی فکر این‎که چیزی به اسم آب‎گرمکن وجود دارد را نداشت و این کار بسیار بدیع بود. حتی در تبریز هم کسی از این وسیله اطلاعی نداشت.گاهی وقت‎ها هم روستاییان محتاج پول می‎شدند و از علامه پول قرض می‎کردند. ایشان هم بابت پول رسیدی از آن‎ها دریافت می‎کردند. اگر روستایی‎ها دو تا سه سال بعد نمی‎توانستند پول را برگردانند، علامه پول وام را به آن‎ها می‎بخشیدند و رسید را هم عودت می‎دادند.

*پس با این کار نفوذ ایشان در بین مردم منطقه زیاد بود.
ایشان به‎نوعی ژاندارم منطقه بود، یعنی اگر فردی کار خلافی می‎کرد و یا مشکلی و درگیری بین روستاییان و مردم به‎وجود می‎آمد، علامه بین آن‎ها به حکمیت می‎پرداخت و به‎نوعی از انضباط عمومی به‎خوبی حفاظت می‎کرد.

*چگونه تصمیم گرفتند که به قم مهاجرت کنند؟
ما ده سال در تبریز زندگی کردیم. علامه در این ده سال هیچ کار علمی انجام ندادند و این مدت را خسران عمرشان محسوب می‎کردند. خودشان مدعی بودند که این ده سال مشغول به زراعت، جزو خسران عمر من است. تا این‎که در تابستان سال 1324 طی سفری که به مشهد رفتند، در میان راه سری هم به شهر قم زدند. در این بازدید از فضای علمی شهر قم خوششان آمد و تصمیم ‎گرفتند به شکلی در این شهر وارد شوند. لذا برای مهیا کردن لوازم به تبریز برگشتند.
آذر ماه همان سال دموکرات آذربایجان شروع به فعالیت کرد و باعث جدایی تبریز از کشور شد، طوری‎که دیگر همه‎چیز محدود شده بود، من‎الجمله مسافرت و خروج از شهر. علامه متوجه آشفتگی اوضاع و گسترش جامعه به‎سمت کمونیسم شده بودند. مالکیت به صفر می‎رسید و وضع روحانیت هم خراب می‎شد. ایشان هم هوای قم را در سر داشتند. در نتیجه کوشیدند و هرطور که بود برای مسافرت مجوز گرفتند.

*از عملکرد پیشه‎وری و دموکرات‎های آذربایجان برایمان بگویید.
تشکیلات پیشه‎وری در ابتدا با عنوان اسلام‎گرایی کار خود را شروع کرد. اما پس از این‎که آذربایجان را از ایران جدا کردند، عملکردشان کاملا تغییر کرد و مرام و مسلک کمونیستی بر جامعه سایه افکند. آن‎ها شروع به ترویج لامذهبی و بی‎اعتنایی به مقدسات کردند. مالکیت به‎ حداقل رسیده بود، دین و روحانیت را نیز قبول نداشتند. بدین ترتیب، اوضاع رو به وخامت می‎رفت.دموکرات‎ها اموال مالکین را مصادره می‎کردند و آن‎ها را می‎کشتند. روستاییان را علیه ملاکین تحریک می‎کردند. روستاییان سطح پایین را علیه روستاییان سطح بالا تحریک می‎کردند و در کل تخریب‎شان بسیار وسیع بود. علامه هم کاملا به این جریانات معترض بود. این حرکات برخلاف ایده‎ها و نظراتشان بود. به هر صورت، آخر اسفندماه سال 1324 از تبریز به‎سمت تهران راه افتادیم و سرپرستی املاک به برادر علامه – سید محمد حسن طباطبایی سپرده شد.عید نوروز 1325 وارد تهران شدیم و به منزل یکی از دوستان پدر به نام «آیت‎ا... صادقی» رفتیم. در این چند روزی که در تهران بودیم ما مشغول گشت و گذار در شهر و پدر سرگرم معاشرت با آیت‎ا... صادقی و دوستان قدیمی‎شان بودند.

*همسر علامه – قمرالسادات – از مهاجرت به قم و ترک شهر تبریز اعلام نارضایتی نمی‎کردند؟
ایشان مخالفتی نمی‎کردند. مادر همیشه ایده خود را پشت سر ایده همسرشان می‎گذاشتند و از پدر تبعیت کامل داشتند. در تبریز زندگی ما بسیار وسعت پیدا کرده بود. خانه‎ای با مساحت خیلی زیاد داشتیم. خانه‎ای با سه حیاط مستقل و بیست اتاق. در این منزل دو نوکر و دو کلفت در اختیار خانواده بود. اصطبل به همراه چند اسب و یک ماده‎گاو شیرده برای پذیرایی از میهمانان وجود داشت. علامه زندگی گسترده‎ای را بنا کرده بودند و همه این امکانات در اختیار مادر بود. با وجود این، ایشان به‎خاطر رضایت شوهر از همه این موارد دست شسته و دست خالی با چهار فرزند روانه قم شدند.
با همه این تفاسیر وقتی وارد قم شدیم، ابتدا به منزل شهید «سید قاضی طباطبایی» - امام جمعه تبریز در بعد از انقلاب که ترور شدند – رفتیم. ایشان در قم طلبه بودند. آقای قاضی پسردایی مادرم و نوه عموی پدرم بودند. چند روزی در منزل ایشان میهمان بودیم تا این‎که برایمان منزلی اجاره کردند. این خانه دو اتاق متصل به هم داشت و مادر به کمک پرده قسمتی از آن را به‎عنوان آشپزخانه جدا کردند. در این‎جا زندگی بسیار محقری داشتیم، مثل زندگی مستخدمین‎مان در تبریز. منزلمان در تبریز بسیار پیشرفته بود، پنجره‎ها و درب‎های خانه دستگیره داشتند و ما استفاده از آن‎ها را کاملا می‎دانستیم. صاحب‎خانه منزل در قم از این جریانات اطلاعی نداشت؛ به همین دلیل، بازکردن در و پنجره با دستگیره را به ما آموزش می‎داد، در حالی که ما سال‎ها با این روش زندگی می‎کردیم، روزگار این‎طور بود. خیلی اذیت می‎شدیم. در تبریز همه‎چیز در منزل داشتیم و روزانه از بازار خرید نمی‎کردیم. سه ماه یک‎بار نان را در خانه می‎پختند و انبار می‎کردند. رزق و روزی مصرفی‎مان اول پاییز تهیه می‎شد و همه‎چیز در خانه مهیا بود. گوشت گوسفندی قرمه می‎شد، پنیر، روغن، کره، برنج، آرد، هیزم، زغال و... به‎صورت یک‎ساله تهیه می‎شد. اما در قم روزانه یک نان سنگک، گوشت، ماست و... را خریداری می‎کردیم. اوضاع مالی پدر هم بد شده بود، چون اوضاع تبریز در اختیار تشکیلات پیشه‎وری بود و همه‎چیز به هم خورده بود.

*اوضاع تحصیلات شما چگونه بود؟
زمانی‎که در تبریز بودم، در مدرسه درس می‎خواندم. خود علامه نیز دروس ابتدایی را در مدارس کلاسیک گذرانده بود. با مهاجرت به قم مشتاق شدم ادبیات عرب بخوانم. من خیلی فعال بودم، لذا سایر طلبه‎ها مرا تحمل نمی‎کردند. زیاد سئوال می‎کردم و اشکال می‎گرفتم. به همین دلیل، وقت طلبه‎ها گرفته می‎شد و آن‎ها اعتراض می‎کردند. این سبب اختلاف می‎شد و در نتیجه مجبور می‎شدم زود به زود استادم را عوض کنم. من پسر بزرگ خانواده بودم و پدر هم روحانی بود. علی‎القاعده باید تحصیل را ادامه می‎دادم. به همین دلیل نزد [آیت‎ا...] شیخ جعفر سبحانی رفتم و به‎صورت انفرادی برای من کلاس گذاشتند. ایشان برای من ارزش قایل بود، چون من پسر علامه بودم. ایشان از عهده آموزش من که بسیار فعال بودم برمی‎آمدند و خواسته‎های علمی من را به‎خوبی جواب می‎دادند. منتها بر اثر اشتباه گفتاری یکی از آشنایان برای ادامه تحصیل دچار مشکل شدم. من در خانه علامه طباطبایی بزرگ شده بودم و تنها دانش را ملاک قرار داده و نسبت به آن شناخت داشتم.ابوی با مصرف بیت‎المال مخالف بودند. من به ایشان عرض کردم: فرض کنید فرداروزی من روحانی شدم. آیا شما می‎توانید خرج مرا بدهید؟ خوب نمی‎توانید! (آن زمان وضع مالی ایشان خوب نبود). شما با مصرف بیت‎المال هم مخالف هستید؟ ایشان گفتند: بله. گفتم: اگر روحانی شدم، تکلیفم از نظر چرخاندن زندگی چه می‎شود؟! ایشان قدری فکر کردند، آدم متعصبی نبوده و کاملا آزاداندیش بودند. بعد از کمی تأمل گفتند: می‎توانی به‎دنبال کار بگردی، اگر توانستی بعدها درس می‎خوانی و اگر هم نتوانستی که هیچ!شاگردان پدر چاپخانه‎ای تأسیس و علامه را هم در آن شریک کرده بودند در حالی‎که ایشان سرمایه‎ای نداشت. من مدیریت چاپخانه را به‎عهده گرفتم و پس از آن در یکی از وزارتخانه‎های دولتی استخدام شدم و برای بورس به لندن رفتم. در آن‎جا وارد صنایع پیشرفته الکترونیکی روز شدم.

*ماجرای ساخت مدرسه حجت (حجتیه) چیست؟
آیت‎ا... حجت یکی از اساتید علامه در نجف، در قم ساکن بودند. آقای حجت قطعه زمینی مربوط به آستانه حضرت معصومه(س) را در اختیار گرفته بودند که مدرسه‎ای در آن بسازند. برای ساخت این مدرسه، مهندسین نقشه‎های متفاوتی می‎دادند. آقای حجت هم این نقشه‎ها را نزد پدر می‎فرستادند تا ایشان تأیید یا رد کنند. علامه هم نقشه‎ها را مطالعه و معایب آن را می‎گفتند.

*مگر علامه در مورد معماری و ساختمان‎سازی نیز اطلاعاتی داشتند؟
الان معلوم می‎شود که اطلاعاتی داشته‎اند تا بتوانند در مورد نقشه‎ها قضاوتی کنند. چندین نقشه را فرستادند و علامه معایبش را گفتند. آقای حجت هم این نقشه‎ها را رد می‎کردند.بعد از چندین مرتبه رد و بدل کردن نقشه‎ها، آقای حجت به پدر گفتند: خودتان نقشه‎ای را طراحی کنید. علامه هم طرحی را کشیدند و براساس آن مدرسه حجتیه ساخته شد که هنوز هم مورد قبول اهل تشیخص است. ایشان برای فاضلاب مدرسه «سپتیک» درست کردند.
در آن زمان‎که کسی کلمه «سپتیک» را نمی‎شناخت حتی هیچ‎یک از مهندسین. ایشان در آن زمان واحدی برای فاضلاب مدرسه درست کردند که هنوز بعد از شصت و چند سال از آن قضیه، هنوز پر نشده و شاید صد سال دیگر هم پر نشود. اکنون مهندسین که متوجه کیفیت آن می‎شوند، تعجب می‎کنند که ایشان چگونه شخصیتی بودند که آن موقع توانستند این‎گونه فکر کنند.

*شما خودتان به‎عنوان کسی که با علامه زندگی کرده‎اید، نظرتان در مورد ایشان چیست؟
ایشان انسانی متفکر، نوگرا، معتقد به درک شرایط روز، پذیرای فهم عمومی، فعال و با پشت‎کار زیاد بودند. هرچند ایشان محبت والدین را ندیده بودند؛ خودشان به من می‎گفتند: کسی که پدر و مادر او را تربیت نکنند، روزگار تربیتش می‎کند. ایشان از دسته‎ای بودند که روزگار تربیت‎شان کرده بود، نمی‎گذاشتند عمرشان تلف شود و از عمرشان بهره می‎گرفتند.وقتی وارد قم شدند، ابتدا به حسب عرف شروع به تدریس درس‎های فقه و اصول کردند. خیلی زود متوجه شدند که در قم، فقه و اصول زیاد تدریس می‎شود. بعد از تحقیق فراوان دریافتند که درس‎ها و بحث‎های قرآنی خفیف شمرده شده و طرفدار ندارد. یعنی اساتید خجالت می‎کشند درس قرآنی بدهند و این دروس از اهمیت برخوردار نیست.در کنار این مطلب، علامه فهمیده بودند که طلاب در زمینه بحث‎های عقلی ضعیف هستند. فلسفه ریشه حلال این ماجرا بود. به همین دلیل به‎جای تدریس فقه و اصول، تدریس این دو بخش را آغاز کردند.ایشان در قم زیاد آشنا نداشتند؛ جز آقای حجت و معدودی از طلبه‎های تبریزی که فقط این‎ها را می‎شناختند. علامه بنا را به این می‎گذارند که تفسیر را شروع کنند. در اثر این تصمیم، چند نفر از طلاب و شاگردان متوجه این موضوع می‎شوند و سراغ ایشان می‎آیند و درس تفسیر را شروع می‎کنند. علامه به‎دنبال این بودند که متوجه شوند تفسیری که ما داریم، از نظر مراکز علمی دنیا چگونه است و چه ارزشی دارد؟ به این نکته پی بردند که چون اخبار و احادیث ما در محافل علمی دنیا مخدوش بوده و احادیث غیر معتبر هم داریم، لذا تفاسیر ما را جدی نمی‎گیرند. ایشان ریاضیات را به‎خوبی و در سطح دانشگاه بلد بودند. بنابراین تصمیم گرفتند به شکلی شروع به تفسیر استدلالی کنند که قابل اثبات باشد. در این راه به این نتیجه رسیدند که تفسیر را از قرآن شروع کنند. از خود قرآن دلیل بیاورند که قابل رد نباشد. همین شیوه را ادامه می‎دهند که می‎شود همین «تفسیر المیزان».در طول نوشتن تفسیر گه‎گاه به نکاتی برمی‎خوردند که لازم بود شرایط زمانی در آن رعایت شود، لازم بود تفکر در آن لحاظ شود. به همین دلیل ایشان شروع کردند به نامه نوشتن برای یونسکو.

*نامه به یونسکو مربوط به چه سالی است؟
از سال 1327 و 1328 شروع شد و تا سال 1350 ادامه داشت. یعنی وقتی به نکاتی برمی‎خوردند، به یونسکو نامه می‎نوشتند و آمارهای جهانی را در مورد موضوع خاص مطالبه می‎کردند.

*ایشان زبان انگلیسی می‎دانستند؟
خیر، نامه‎ها را به فارسی می‎نوشتند و خود من نامه‎ها را پست می‎کردم. از سوی یونسکو هم آمارها را برای ما می‎فرستادند. آن‎ آمارها در تحریر و تفسیر المیزان دخالت داشت. در یونسکو اداره‎ای وجود دارد به نام یونیسف که آمارهای جهانی در آن‎جا ثبت است.

*می‎توانید عینی‎تر مثال بزنید که مثلا شرایط زمانی دنیا را در کجای تفسیر استفاده می‎کردند؟
مثلا در مورد زن‎ها و بکارت، موضوعی بود که هرج و مرج جنسی در مغرب‎زمین شایع بود. در حالی‎که جامعه ما آن معضل را نداشت. ما بکارت را محترم می‎دانیم و دخترها بکارت را برای عروسی‎شان نگه می‎دارند. در غرب این موضوع مطرح نیست. بکارت به‎زودی ازاله می‎شود. این از موضوعاتی بود که ایشان از یونسکو پرسیده بودند. پدرم به من می‎گفتند: در آمریکا دوازده درصد دختران توسط محارم ازاله بکارت می‎شوند.

*پس می‎توان چنین گفت که اطلاعات علامه در آن زمان یعنی سال 1327 تا 1350 اطلاعات روز دنیا بود.
بله، همین‎طور بود. راجع به ارث، عبادات، اخلاق، روابط زن و شوهر، اموال عمومی و... نامه می‎نوشتند و سئوال می‎کردند که بدانند اوضاع در دنیا چه‎جور است؟ تفسیر علامه مدرن بود. ایشان به من گفتند: بیست سال عمر من صرف این تفسیر شده، اما مع‎ذلک هر دو سال یک‎بار یک تفسیر المیزان جدید برای مردم لازم است؛ یعنی تفسیری نوشته شود که شرایط هر دو سال در آن لحاظ شده باشد.

*چندی بعد از شروع تدریس فلسفه توسط علامه طباطبایی، آیت‎ا... بروجردی نامه‎ای به ایشان می‎نویسند. ممکن است جریان این نامه را برای ما توضیح دهید؟
وقتی علامه فلسفه را شروع کردند، بیاناتشان بسیار موجز و خلاصه شده بود و هیچ تکرار نمی‎شد. مثال نمی‎زدند؛ مختصر و مفید و پرمحتوا حرف می‎زدند. فکر شده حرف می‎زدند. افرادی مثل آقای مطهری و بعضی دیگر مثل آقای شریبانی در مشهد، آقای اشراقی در تبریز و... به‎سراغ علامه می‎آمدند. وقتی این افراد از درس‎های فلسفه و سبک آن باخبر می‎شدند می‎رفتند به دیگران که پویای فلسفه بودند جریان را تعریف می‎کردند. آن موقع بعضی دیگر از آقایان نیز درس فلسفه می‎دادند. شاگردانشان یکی‎یکی می‎‎آمدند ببینند این سید چه می‎گوید؟ به هم می‎گفتند: سیدی از تبریز آمده و حرف‎هایش جالب است. این عین عبارتی است که آن موقع در قم شایع شده بود. من می‎شنیدم که مردم به هم می‎گفتند: یک سیدی از تبریز آمده که بیاناتش جالب است. برویم ببینیم چه می‎گوید؟ طلاب می‎آمدند در بحث شرکت می‎کردند، خیلی خوششان می‎آمد. وقتی دروس فلسفه شروع شد و به تعالی رسید، بعضی از آقایان روحانی که فلسفه را گمراه‎کننده می‎دانستند، از همه‎جا به آقای بروجردی نامه‎هایی نوشتند که شما آن‎جا نشسته‎اید و در قم فلسفه درس می‎دهند. نامه‎ها ایشان را بسیار کلافه کرده بود. از این‎رو فردی را نزد علامه طباطبایی فرستادند به‎همراه یادداشتی با این مضمون: من زیر باران نامه هستم، چه کنم؟ اگر می‎شود کلاس‎های فلسفه را تعطیل کنید. علامه جواب می‎دهند که شما مجتهد جامع‎الشرایط و حاکم وقت هستید. من بحثی ندارم که حرف شما را گوش کنم. اما اگر تعطیل کردم، پیش خدا جوابش با خودتان است. آقای بروجردی هم جواب می‎دهد هرچه خودتان صلاح می‎دانید.

*من شنیدم که علامه زیر نامه نوشته بودند که آیا این دستور شما ولایی است یا ارشادی؟
این تفاسیر را هم داشت.

*یادتان هست چه افرادی از دروس فلسفه علامه استفاده می‎کردند؟
آقایان تهرانی، شهید بهشتی، مرتضی جزایری، رشیدپور، شهید مطهری، منتظری، بعدها عزالدین امامی در مشهد و عده‎ای دیگر بودند. این‎ها به بیانات علامه جذب می‎شوند. به‎تدریج اکثر شاگردان دیگر اساتید نزد علامه می‎آیند و همین موضوع سبب می‎شود اساتید دیگر از دست علامه عصبانی و دلخور شوند. آن‎ها می‎گفتند: علامه شاگردان مرا برده، در حالی‎که علامه این‎ها را جذب نکرده بود، خودشان آمده بودند. آن‎ها جذب شیرینی کلام علامه شده بودند. بحث‎های فلسفه نزد علامه شروع می‎شود و کم‎کم معلوم می‎شود که چهار نفر از شاگردان تحصیلات دانشگاهی کرده‎اند و زبان خارجه می‎دانند. آقای تهرانی از مشهد زبان آلمانی، شهید بهشتی زبان انگلیسی، آقای نیری زبان فرانسه و آقای رشید‎پور زبان روسی بلد بودند. علامه به این افراد می‎گویند تا نامه‎هایی به همان زبان خارجی که می‎دانند به مراکز علمی دنیا بنویسند و از آن‎ها مدارک مربوط به فلسفه ماتریالیسم را مطالبه کنند. آن‎ها نامه‎هایی نوشتند و بعد از مدتی با پست کتاب‎های زیادی به قم رسید. این کتاب‎ها به زبان‎های چهارگانه بود. تیترهای کتاب‎ها را ترجمه کردند به جلسه فلسفه آوردند، برخی تیترها از میان آن‎ها انتخاب شده و مقاله‎اش را ترجمه کردند و به بحث و بررسی گذاشتند. این مقاله‎ها با مقاله‎های مشابه خودش از فلسفه شرق مقابله می‎شد. این‎ها را با هم تطابق می‎دادند. من در این مورد سئوال کردم، پدر به من گفتند: فلاسفه غرب مفاهیم فلسفه شرق را درک نمی‎کنند. ما می‎گوییم خدا یکی است غرب نمی‎فهمد خدا کیست؟ که یکی باشد. چطور می‎تواند خدا یکی باشد و در دسترس نباشد و از این قبیل حرف‎ها.ما هم مفاهیم مادی غرب را نمی‎فهمیم. علامه در این جلسات بحث و تلاش کردند که این دو خط را تطابق دهند و از وسطش یک خط جدید درست کنند. وقتی بحثی مطرح می‎شد، ایشان به افراد می‎گفتند همگی حاضرین در جلسه در مورد این موضوع فکر کنیم و مقاله بنویسیم. همه افراد فکر می‎کردند و مقاله می‎نوشتند. اما فقط مقاله‎هایی که علامه طباطبایی می‎نوشت، مطرح می‎شد. تعداد آن‎ها به چهارده مقاله رسید. نوشتن این چهارده مقاله، شش سال تحصیلی طول می‎کشید، ببینید چقدر این کار عمیق بوده است. این چهارده مقاله فلسفه مرسوم فعلی دنیا را تشکیل می‎دهد، فلسفه جدیدی که در دنیا جاری و مطرح است. همین روش فلسفی، چهارده مقاله است که در خیلی از نقاط دنیا تدریس می‎شود. کتاب «اصول فلسفی و روش رئالیسم» حاصل آن چهارده مقاله است.فهم این مقالات مشکل بود، چون بسیار موجز نوشته شده بود. آقای مطهری شروع به نوشتن پاورقی برای این کتاب کرد. زمینه علمی شهید مطهری بسیار بالا بود. لازم است که یک نکته در مورد ایشان بگویم. زمانی‎که شهید مطهری به دانشگاه تهران برای امتحان دکترای فلسفه رفته بودند. استاد به او سئوال داده بود که جواب بدهد، ایشان مدعی می‎شوند که اصل سئوال غلط است و با استاد بحث می‎کنند و بالاخره ثابت می‎شود که سئوال استاد غلط بوده است. استاد می‎پذیرد و می‎گوید اگر نمره‎ای بالاتر از بیست وجود داشت به تو می‎دادم. شهید مطهری توانست جلدهای یک و دو و سه از این کتاب چهارده مقاله را پاورقی بزند که منتشر هم شد. با این‎که زمینه فضلی ایشان خیلی بالا بود و در جلسات بحث این مقالات حضور داشته، اما در پاورقی زدن به جلد چهارم آن می‎ماند. ناچار بخشی را برای این جلد کنار می‎گذارد و جلد پنجم را شروع می‎کند. جلد پنجم را می‎نویسد و چاپ می‎شود. بیست سال این دوره کتاب در بازار وجود داشتند که جلد چهارم نداشت. بعد از بیست سال شهید مطهری در یک تابستان به قم آمد. این قسمت را با ابوی بحث کرد و فراگرفت و برگشت که جلد چهارم را بنویسد: اما وسط کار ترور شد. بعدها به همت دیگر دوستان جلد چهارم هم چاپ شد.

*حوادث سال 42 در قم نقش برجسته‎ای در تاریخ ایران دارد. یادتان هست علامه موضع‎شان در این زمینه چه بود؟
سال 1342 بعد از فوت آیت‎ا... بروجردی، آقای خمینی برنامه‎های انقلابی‎شان را شروع کردند. مردم جمع می‎شدند و ایشان سخنرانی می‎کردند، جریان فیضیه هم در این سال اتفاق افتاد. در آن تواریخ آقای خمینی اساتید حوزه را جمع می‎کردند و دعوت می‎کردند که راجع به انقلاب و برنامه‎هایش بحث شود. پدر ما اهل سیاست نبودند و به جلسات نمی‎رفتند. آقای خمینی با پدر تماس گرفتند و از ایشان خواستند: شما هم به جلسات بیایید. علامه هم می‎گویند: من اهل سیاست نیستم، از من دردی برایتان دوا نمی‎شود. اما امام خمینی می‎گویند: در عین‎حال تشریف بیاورید. بالاخره ایشان به آن جلسات می رود. ابوی در جلسات ساکت می‎نشستند.ایشان عادت داشتند هیچ‎وقت مطلبی شروع نمی‎کردند، مگر این‎که سئوال شود و ایشان جواب دهند. در این جلسات هم ساکت می‎نشینند و افراد حاضر دیگر داد و فریاد و مباحثه می‎کردند. متوجه سکوت علامه می‎شوند و می‎گویند: شما هم چیزی بگویید. ایشان می‎گویند: من چه بگویم؟ شما هر چیزی را طرح می‎کنید و بررسی می‎کنید، نیازی به من نیست.می‎گویند: نه، حالا شما بفرمایید. ایشان می‎گوید پیشنهادهای من موافق میل شما نیست. می‎گویند: در عین‎حال، بفرمایید. علامه می‎گویند: من پیشنهاد می‎کنم بانکی تأسیس کنید که کل وجوهات در آن‎جا جمع شود و زیر نظر آقایان فقها مصرف شود. افراد دیگر می‎گویند: ای آقا، شما می‎خواهید در فقاهت را ببندید؟ علامه هم می‎گویند: من که گفتم پیشنهادم به درد شما نمی‎خورد، تفکر من این‎طور است. می‎گویند: خوب دیگر چه؟ علامه می‎گوید: پیشنهاد می‎کنم از کلاس اول ابتدایی یک درس اسلام‎شناسی و انقلاب بگذارید تا وقتی بچه‎ها دیپلم می‎گیرند، انقلاب شما را شناخته باشند، چون همین الان شما برای انقلاب‎تان مهره ندارید، نفر آموخته ندارید.

*در خانواده علامه در مورد شاه و حکومت شاه صحبتی نمی‎کردند؟
علامه با سلطنت مخالف بود، با این‎که خانم فرح (همسر شاه) خویش ما بود.در خانه این مسایل مطرح نمی‎شد، ایشان اهل تفکر بود. مطالعه هم نمی‎کردند چون کارشان گردآوری نبود، بلکه تصنیف و خلاقیت بود. تألیف نبود، تصنیف بود، بنابراین مطالعه نداشتند جز لغت و تاریخ. ما هم کاملا رعایت می‎کردیم تا ایشان مشغول به کار خود باشند.

*علامه با این‎که سیاسی نبودند، اما شاگردانی که تربیت کردند در جایگاه‎های ایدئولوژیکی و اجرایی نظام جمهوری اسلامی نقش به‎سزایی داشتند. شما علت را در چه می‎دانید؟
این‎ها افرادی بودند که معتقد شده بودند و بر مبنای اعتقاد دنبال این راه را گرفتند. آن‎ها خود راه‎شان را انتخاب کردند. خط و سیر را خودشان انتخاب کردند و همه به آقای خمینی معتقد بودند.

*به زندگی شخصی علامه برگردیم. رفتار و ارتباط ایشان به‎عنوان یک پدر با فرزندان‎شان چطور بود؟
ایشان کفالت فرزندان و زندگی را به همسرشان سپرده و دیده بودند که صلاح ما در آن راه است. کاری به ما نداشتند و فقط اهداف خودشان را دنبال می‎کردند.

*شنیده‎ام که ایشان روحیه لطیفی داشتند؛ این روحیه چطور در خانه نمود پیدا می‎کرد؟
در خانه زیاد نمود نداشت، در کل نمود داشت. ایشان به‎دلیل آن‎که خدا را زیبا و جمیل می‎دانستند و خلقت خدا را از موضع جمال می‎پنداشتند، مخلوقات خدا را که ما حس می‎کنیم، زیبا می‎دانستند. کل خلقت در نظر ایشان زیبا و مزین بود. لذا همیشه در یک فضای زیبا زندگی می‎کردند. شدیدا به خداوند، جلال، عظمت و مهربانی‎هایش معتقد بودند. اشعاری که دارند اکثرا فارسی خالص است و کلمات عربی در آن‎ها راه نیافته. با این‎که ادبیات عرب خواندند، شعر فارسی سلیس دارند. بُعد زیبایی‎شناسی ایشان بسیار قوی بود.

*علامه بعد از فوت همسرشان – قمر‎السادات – بسیار ناراحت می‎شوند به حدی که تألیف المیزان را رها می‎کنند. رابطه علامه و همسرشان در طول زندگی چگونه بود؟
این دو با هم دوست بودند و کاملا حریم زندگی را رعایت می‎کردند. دوستی‎شان هم بسیار قوی و خالص بود و هوای همدیگر را داشتند. ما هیچ‎وقت ندیدیم با هم اختلاف پیدا کنند و یا بلند حرف بزنند یا گله کنند. پدر می‎گفتند: من درباره هرچیز که فکر می‎کنم، متوجه می‎شوم که خانم قبلا همان فکر را کرده است.
مادر دقیقا همان فکری را می‎کردند که پدر می‎پسندیدند. ایشان برای همسر خود یک پشتیبان واقعی بودند. ایشان را صد در صد از هر حیث! آسوده نگه می‎داشتند تا بتوانند خوب کار کنند و همین‎طور هم بود.
پدر ما از موضع رفاهی که همسرشان تدارک می‎دیدند، همیشه خیلی خوب و سریع به تفکر می‎پرداختند و افکارشان هیچ مانعی سر راه نداشت؛ به این ترتیب می‎توانستند به‎خوبی به مسایل مسلط شوند و رسیدگی کنند.

*برای انتخاب همسر شما و خواهران‎تان علامه مطلبی را جبر نمی‎کردند؟
علامه معتقد بودند که شوهران دخترانش وابسته به بیت‎المال نباشند و از وجوهات زندگی نکنند. آقای قدوسی که ملک و املاک داشت و از خودش زندگی می‎کرد را قبول کردند، ضمن این‎که ایشان مرد فاضلی بود. آقای مناقبی را که منبری بود، برای خواهر دومم انتخاب کردند.
همسر من هم دختر آیت‎ا... حائری (پسر حاج شیخ عبدالکریم) بود. مادر و خواهرم، همسرم را با موافقت من انتخاب کردند.

*منش و رفتار علامه با افراد پیرامون خود و با همسایه‎ها چگونه بود؟
ایشان خیلی خاضع بودند، هیچ تکبری نداشتند و حاضر نبودند کسی دست‎شان را ببوسد. رساله نمی‎نوشتند، در حالی‎که مجتهد جامع‎الشرایط بودند. به گواهی فقهای وقت که می‎گفتند اگر ایشان می‎خواستند می‎توانستند رساله بنویسند و مرید بگیرند و از این نظر چیزی کم نداشتند، ولی مع‎ذلک در این افکار نبودند. در هنگام تدریس صدای آرامی داشتند، حتی بعضی مواقع طلبه‎ها متوجه نمی‎شدند. ایشان در مسجد سلماسی درس می‎دادند، مثلا دویست نفر طلبه در آن‎جا جمع می‎شدند، همه سعی می‎کردند در ردیف‎های جلو باشند که حرف ایشان را بشنوند، ولی تنها تا جایی که ممکن بود می‎توانستند نزدیک بیایند. ایشان هم حاضر نبودند حتی روی بالش بنشینند که سرشان قدری بالا‎تر از بقیه باشد. روی زمین می‎نشستند.
به دیوار هم تکیه نمی‎کردند، بلندگو هم دست نمی‎گرفتند، عادی حرف می‎زدند. سکوت برقرار می‎شد که آقایان بشنوند. ایشان هیچ‎نوع برتری را نسبت به همگنان قبول نداشت.مراجعین زیادی داشتند که دم درب آمده و سئوال می‎پرسیدند و ایشان همه را جواب می‎داد. اگر بنا بود بیایند داخل، می‎نشستند و تحمل می‎کردند تا ببینند طرف مقابل چه می‎گوید.زمانی‎که من متأهل شده بودم، هر روز چند ساعت به منزل ایشان می‎رفتم و سری به پدر و مادر می‎زدم. روزی مستخدم‎شان آمد و گفت: آقا، دم درب با شما کار دارند. ایشان رفتند، ده یا پانزده دقیقه بعد برگشتند و متبسم بودند. سئوال کردم آقا چه شد؟ چرا می‎خندید؟ گفتند: سیدی آمد و گفت می‎توانم بیایم داخل منزلت؟ گفتم: بفرمایید. آمد نشست و گفت: من دیشب سیدی را با این مشخصات خواب دیدم.پدر به من گفتند: با نشانی‎هایی که داد متوجه شدم پدر مرا می‎گوید (یعنی پدر بزرگ بنده). این سید در خواب گفت من پدر محمدحسین (علامه) هستم. برو به او بگو چون مرا در ثواب تفسیر المیزان شریک نکرده، از او راضی نیستم.
من بلافاصله حرف ایشان را قطع کردم و پرسیدم شما چه کردید؟ علامه گفتند: اگر المیزان اجرتی دارد همه‎اش مال او.
مدتی از این قضیه گذشت. عمویم از تبریز به پدرم نامه نوشته بود که من دیشب خواب پدرمان را دیدم. ایشان در خواب گفت: «به محمدحسین بگو رسید.» شما چه‎چیز به او هدیه کرده بودید؟ علامه وقتی می‎خواست نماز بخواند از پشت به دیوار می‎چسبید که کسی نتواند به او اقتدا کند، حتی ما.

*شیرین‎ترین خاطره‎ای که شما از علامه دارید چیست؟
همه لحظات با ایشان شیرین بود. یک روز در تبریز در روستا بودیم. علامه روزها به باغ‎ها و مزارع رسیدگی و سرکشی می‎کردند. آن روز مرا همراه خود برده بودند. نزدیکی یکی از باغ‎ها به من گفتند: مرا بیشتر دوست داری یا مادرت را؟ من به حسب ادب گفتم: شما را. گفت: نه تو باید مادرت را بیشتر دوست داشته باشی. در محافل بگویید پدرم را، عیبی ندارد اما در حقیقت باید مادرت را بیشتر دوست داشته باشی.

*اگر بخواهید با یک کلمه علامه را تعریف کنید، چه می‎گویید؟
من صداقت، پشتکار، مهربانی و درستی ایشان را مثال می‎زنم. معتقد بودند: آدم از هرکجا نان می‎خورد می‎باید با تمام وجود ارایه خدمات کند.من در انگلستان شاگرد اول شدم، در آن‎جا به من کار می‎دادند. وضع خوبی بود، اما بنا به فتوای ایشان چون از ایران نان خورده بودم باید برمی‎گشتم.

*نظر علامه در مورد ایجاد حکومت اسلامی چه بود؟
ایشان گفتند: ما معتقدیم که باید خلیفه اسلامی باشد. خلیفه کسی است که خلیفه قبلی صلاحیت او را تأیید و او را به جانشینی خودش معرفی می‎کند، نه این‎که مردم آن شخص را انتخاب کنند؛ چون هیچ‎کس نمی‎تواند عالم‎تر از خودش را انتخاب کند. عالم می‎تواند کم‎علم‎تر از خود را انتخاب کند، اما به عکس نمی‎شود. چون انسان می‎تواند چیزی را که به آن احاطه دارد بررسی کند، نه آن‎چه را که به آن احاطه ندارد. یک فرد دانشمندتر از یک آدم دیگر نمی‎تواند توسط آن آدم انتخاب شود.
برایم مثالی زدند، گفتند یک استکان آب نمی‎تواند فضای یک سطل را بشمرد. اما سطل می‎تواند استکان را با خودش مقایسه کند و بفهمد یک بیستم خودش است. ایشان می‎گفتند حکومت باید به شکل خلیفه‎گری اسلامی باشد و آن نمی‎تواند توسط جمهوریت تأمین بشود. در قرآن زیاد آمده است که «اکثرهم لا یعقلون» بیشترشان چیزی نمی‎فهمند، این‎ها نمی‎توانند حاکم انتخاب کنند.

*وقتی خبر شهادت استاد مطهری را به ایشان رساندند، علامه چه صحبتی کردند؟
وقتی این خبر را شنیدند گفتند در این زمانه کشتن فضلا امری عادی شده. شهادت استاد مطهری سبب شد ایشان دچار افت فشارخون شوند، در خون‎شان ناهماهنگی پیدا شد. این موضوع سبب ناراحتی مغزی ایشان شد که به نسیان تغذیه انجامید، چیزی نمی‎خوردند. ایشان برای آقای مطهری گریه کردند و در بیمارستان بستری شدند.
بعد از مدتی ایشان را به خانه آوردیم. به فاصله کمی آقای قاضی را ترور کردند. این ترور علامه را به‎کلی از کار انداخت و ناگزیر ایشان را به بیمارستان بردیم، مدتی گذشت و دچار اغما شدند. اغما هم مدتی طول کشید که منجر به فوت شد.

*بهترین شاگرد علامه را چه کسی می‎دانید؟
شهید مطهری و بعد از ایشان هم آقایان جوادی آملی، حسن‎زاده آملی، عزالدین امامی زنجانی در مشهد و... .

*نکاتی ناگفته از زندگی علامه طباطبایی باقی مانده است؟
جو فکری من پر از این نکات است، زندگی ایشان صداقت بود و پشتکار.
به من گفتند من روزی چهارده ساعت کار می‎کنم. تمام روزهای سال را به‎جز عاشورا کار می‎کردند. فقط عاشورا را به احترام سیدالشهدا تعطیل می‎کردند. در جوانی‎شان شعری برای سیدالشهدا سرودند که همراهم است. آن شعر تا حدی علاقه ایشان را به سیدالشهدا نشان می‎دهد.

*علامه علاقه زیادی هم به حاج‎خانم مادر شما داشتند؛ شعری در مورد ایشان هم گفته‎اند؟
نه، اگر هم بوده، ما ندیدیم. شاید هم جزو اشعاری بوده که ایشان سوزاندند.

*چرا سوزاندند؟
می‎گفتند من نمی‎خواهم شاعر معرفی شوم، دلیلش پیش خودشان بود. اشعارشان بسیار لطیف بود. کم و بیش از اشعاری که دست مردم افتاده بود مانده است.

*دست شما چیزی نمانده؟
شاید کم و بیش مانده باشد، همراهم ندارم، فقط همین بود. این شعر در بعضی محافل خیلی مؤثر بود لذا همراهم آوردم. یادم هست آن را در یک همایش خواندم، اغلب مردم گریه کردند. عیال خود من هم حضور داشت. او گفت من هم گریه کردم.

*به‎نظر شما عظمت مردی همچون علامه طباطبایی با چنین فضلی که شما شاید بیشتر از همه درک کردید، آیا شناخته شده است؟
خیر. شاید تنها پنج تا ده درصد. ایشان عمرشان را که بهترین چیز برای هر فرد به‎شمار می‎رود، صرف کردند برای چیزی که واقعا مورد نیاز جامعه است و به درد مردم می‎خورد. چنین کسی چه می‎خواهد؟ نهایت «الجود بذل الموجود» کرده است، موجود یک آدم، حیات اوست.
ایشان حیات خود را صرف چیزی کردند که معتقد بودند برای مردم لازم است و به درد آن‎ها می‎خورد. اجرت این چیست؟ عوض این‎که عمرشان را صرف پول و تجارت و پرورش فرزندان‎شان کنند.
خدمات حیاتی‎شان را که زن و فرزند بوده به عیال سپردند. باید به این فرد چه اجرتی داد؟ در حالی‎که پشیزی هم نمی‎خواستند.
تفسیری را که عرض کردم نشان می‎داد که هیچ‎چیز نمی‎خواستند و واقعا هم نمی‎خواستند. چه مادی و چه معنوی. از نظر معنوی هم توقعی نداشتند. می‎گفتند: خاصیت سنگ این است که سنگ باشد. خاصیت آب این است که آب باشد. خاصیت من هم این است که این‎طور باشم.

*بیتی از علامه که شاید با خودتان زمزمه می‎کنید را برای ما می‎خوانید؟
من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می‎رفت مرا هم به دل دریا برد

منبع: هفته نامه پنجره، شماره 23

آثار مکتوب زیر از این اندیشمند و متفکر برجسته جهان اسلام در فروشگاههای دفتر نشر معارف و سایت پاتوق کتاب موجود و قابل تهیه است:
•آغاز فلسفه (ترجمه بدایة الحکمه)
•اصول فلسفه رئالیسم
•اصول فلسفه و روش رئالیسم ج1
•اصول فلسفه و روش رئالیسم ج2
•اصول فلسفه و روش رئالیسم ج3
•اصول فلسفه و روش رئالیسم ج4
•اصول فلسفه و روش رئالیسم ج5
•انسان از آغاز تا انجام
•بررسی های اسلامی ج1
•بررسی های اسلامی ج2
•تعالیم اسلام
•رسائل توحیدی (توحید ذاتی، اسماء حسنی، افعال الهی، وسائط فیض میان خدا و عالم مادی)
•رسالت تشیع در دنیای امروز
•روابط اجتماعی در اسلام به ضمیمه چند رساله دیگر
•ز مهر افروخته: ناگفته‌هایی نغز، همراه کامل‌ترین مجموعه اشعار از: حضرت علامه سیدمحمدحسین طباطبایی
•شمس الوحی تبریزی
•شیعه
•شیعه در اسلام
•قرآن در اسلام
•مجموعه رسائل ج 1: اثبات واجب الوجود، توحید، خلق جدید پایان ناپذیر، وحی، علی و فلسفه الهی، اعجاز و معجزه
•مجموعه رسائل ج2: رسالة الولایة، علم، برهان و علم امام
•نهایت فلسفه (ترجمه نهایة الحکمه)
•ولایت نامه

یکشنبه 29 آذر 1388
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
اخبار مرتبط
اخبار مرتبط