اعجاب و عظمت ناگفته رزمندگان غواص و اطلاعات عملیات
0 (از 0 رأی)
نیروهای واحد اطلاعات در طول جنگ به مثابه چشم رزمندگان بوده اند. روزهای متفاوت و مأموریت های بسیار سخت و عجیبی تجربه کرده اند و شنیدن خاطرات این مأموریت ها از زبان نیروهای واحد اطلاعات بسیار جذاب و تکان دهنده است و این نکته ای است که باعث شد رهبر معظم انقلاب درباره کتاب لشکر خوبان بفرمایند: «این کتاب لشکر خوبان پر است از اعجاب و عظمت ناگفته رزمندگان غواص و اطلاعات عملیات جنگ. در ایامی که این کتاب را می خواندم بارها و بارها متأثر شدم.»
به گزارش پاتوق کتاب فردا به نقل از پایگاه خبری سوره مهر، «آقا مهدی» که خودش می گوید در جبهه به این نام صدایش می زدند از بچه های قدیمی لشکر عاشورای تبریز است که در طول بیش از 80 ماه حضور در مناطق عملیاتی غرب و جنوب بارها تا مرز شهادت پیش رفته و زخم های فراوانی از آن دوران به جان خریده و بیش از 30 بار زیر تیغ جراحی رفته است.
او که از نخبه های واحد اطلاعات عملیات لشکر آقا مهدی باکری بوده صحنههای تلخ و شیرین عجیبی را از عملیات بدر، والفجر هشت، کربلای چهار و پنج و بیتالمقدس دو و سه در کتابش روایت کرده و مظلومیت رزمندگان اطلاعاتی و غواص را به گونهای شرح کرده که حضرت آقا هم در یکی از دیدارهایشان فرمودند: «این کتاب لشکر خوبان پر است از اعجاب و عظمت ناگفته رزمندگان غواص و اطلاعات عملیات جنگ. در ایامی که این کتاب را میخواندم بارها و بارها متأثر شدم.»
مزیت اصلی این کتاب، انتشار خاطرات سر به مُهر شده نیروهای اطلاعات جنگ است که تا قبل از آن به آن پرداخته نشده بود. خاطراتی که نه امکان بیان آنها در دوران جنگ بود و نه ارادهای و مصلحتی در انتشار آنها پس از جنگ!
نیروهای واحد اطلاعات در طول جنگ به مثابه چشم رزمندگان بودهاند. روزهای متفاوت و مأموریتهای بسیار سخت و عجیبی تجربه کردهاند.... خاطرات این مأموریت ها از زبان نیروهای واحد اطلاعات بسیار جذاب و تکان دهنده است.
نکته مهم دیگر درباره این کتاب پرداختن به بیش از 400 رزمنده و شهید لشکر عاشورا با خاطراتشان است و به اذعان بسیاری کتاب «لشکر خوبان» یکی از کتاب های منبع در مورد این لشکر است.
در بخشی از این کتاب آمده است: «شب رسیده بود؛ شبی از آخرین شبهای سرد دی ماه 66 که همه نیروهای اطلاعات از منطقه برگشته بودند. معمولا بعد از هر عملیات وقتی دوباره کنار هم جمع میشدیم، کمبود نوحهخوان رخ مینمود ولی آنجا دلِ تنگ هیچ کس، بهانه نبودِ نوحه خوان را نداشت. هرکس وارد سنگر می شد، چشم هایی آماده گریستن داشت. اصغر عباسقلی زاده و دستهای زخمیاش را که فدای عبور بچهها کرده بود، نگاه می کردم.
-اصغرآقا! دو، سه کلمه حرف بزن....یه چیزی بگو گریه کنیم...منصور که نیست....حسن عبدی که نیست...ابوالقاسمو ندیدی که چطور با خنده توی برفها افتاده بود....
جای مداح واحد، عبدالواحد محمدی، خالی بود. او هم شهادت را در میان صخرههای یخ زده یافته بود. هرکس مرثیه خوان دل سرگشته خود بود. غم گلویم را میفشرد و نه توان فریاد داشتم و نه صبر سکوت. فقط گریه بود ک خاطره زلال بچهها را در اندیشهام میشست و بیشتر و بیشتر سوز عقب ماندن را بر جانم می ریخت. سنگر ناله میکرد. سنگر پر شده بود از دل شکستگی.
بچههای قرارگاه هم به ما پیوسته بودند؛ حبیب آقاجانی که سالها با پای قطع شدهاش، آواره جبههها بود و ...
بیش از همه مظلومیت بچه ها دلمان را می سوزاند؛ بسیجیانی که در هیچ شرایطی صحنه جهاد را خالی نگذاشته بودند. زمانی در دل رملها و در هوای 50 درجه جنگیده و زمانی در سرمای زیر صفر درجه لباس غواصی پوشیده و کارون و بهمنشیر و اروند را فتح کرده بودند و حالا که لازم بود، از کوهها بالا میرفتند و در سرمای 30 درجه زیر صفر با دشمن تا دندان مسلح در ارتفاعات یخ زده می جنگیدند تا ثابت کنند که امامشان را تنها نمیگذارند.»
برای ارسال دیدگاه لازم است وارد شده یا ثبتنام کنید