فراخوانی فراخوانی ...

روایت یک نوجوان 14 ساله ازسال های دفاع مقدس

کتاب «بلوغ پشت خاکریز» شامل خاطرات ایمان کفایی مهر، رزمنده ۱۴ساله ای است که به گفته خود پشت خاکریزهای جبهه به بلوغ فکری و درک از چرایی زندگی می رسد.

پنج‌شنبه 22 آذر 1397

به گزارش پاتوق کتاب فردا به نقل از پایگاه خبری سوره مهر، «بلوغ پشت خاکریز» نوشته حسن و حسین شیردل دربرگیرنده خاطرات یکی از رزمندگان نوجوان دوران دفاع مقدس به نام ایمان کفایی مهر که در سن 14 سالی به جبهه می رود.


قصه این کتاب از یک فضای خانوادگی خاص شروع می شود و همین فضا است که باعث می شود ایمان کفایی مهر وارد جبهه شود. ورود کفایی مهر به جبهه قصه های زیبا و جذابی دارد و این قصه ها تا اواخر جنگ و بازگشتش از جبهه ادامه دارد.

اولین صفحات کتاب خاطرات وی با پرداختن به روز تولدش آغاز می شود. از اینکه چطور نوزادی که مرده بود باز به دنیا باز می گردد و تقدیر بر این بوده که او زنده بماند و زندگی کند. در همه بخش های کتاب علاوه بر خاطرات جنگی به زندگی شخصی و مناسبات خانوادگی این رزمنده نیز پرداخته شده است و او علاوه بر روایت قصه جنگ از زندگی خانوادگی اش نیز می گوید: «سال 1354 یا 1355بود.

زندگی با چند بچه و مخارج آنها و خانه و آدم هایی که پدر و مادر سرپرستی شان را به عهده گرفته بودند به سختی پیش می رفت.به همین دلیل مادر مشغول کار شد؛فروشنده یک شرکت دارویی آمریکایی. هر وقت می رفت ماموریت و برمی گشت برایم هدیه می آورد. اغلب هم تفنگ.مادر می دانست چقدر به تفنگ علاقه دارم...»

«خانه جدیدمان قشنگ بودو دو طبقه.هر طبقه هم دو اتاق داشت.از آن خانه های قشنگ بابلی بود و حیاط زیبایی داشت.هر چند وقت یکبار می دیدیم که بچه های انقلابی را می آورند و می برند داخل خانه بغلی.یکبار هم دیدیم که یکی را از پنکه آویزان کرده اند...»

این کتاب در 10 فصل تدوین شده است؛ فصل اول به روزهای به دنیا آمدن این رزمنده می پردازد و داستان درفصل دهم در روزهای تمام شدن جنگ پایان می یابد.
فصل دوم و سوم کتاب به روزهایی می پردازد که شوق رفتن به جبهه در درون وی شکل می گیرد. روزهای سیزده سالگی وی آغاز می شود اما با مخالفت پدر و مادرو البته مسئولان اعزام روبرو می شود.هیچ کس قبول نمی کند او به جبهه برود و همه هم سن و سالش را بهانه می کنند تا اینکه وقتی راه دیگری پیش پایش نمی ماند تصمیم می گیرد به مدرسه فیضیه پیش برادر روحانی اش "امید" برود و می رود. بعدتر تصمیم می گیرد به دوره آموزشی خدمت سربازی برود بلکه راهی باشد تا او را به جبهه برساند.

بعد از برگشتن از دوره آموزشی در نهایت موفق می شود پدر و مادر را راضی کند و درست روز عروسی بردارش امید- علیرغم تلاش های مادر و پدر و زن دایی اش که تلاش می کند واسطه نرفتن او باشد- راهی جبهه می شود؛ روزهایی که بحث اعزام کاروان مدافعان خلیج فارس پیش می آید:«یک روز زدم به سیم آخر و با مادر صحبت کردم. به اوگفتم:«هر کاری می خواین بکنین! من باید برم جبهه!خون این بچه ها که از من رنگین تر نیست!»

«موقع خداحافظی آخر مامان از دور نگاهم کرد.نگاهی که تا عمق جانم نفوذ کرد.نگاهش قلبم را سوراخ کرد.نگاهش روی قلبم ماند.گویی با نگاهش تیری زد به قلبم.سربرگردانم و رفتم،اما هیچ وقت فکر نمی کردم آن نگاه همیشه روی قلبم سنگینی کند...»

خواننده از فصل چهارم به بعد با خاطرات و روزهای حضور وی در جبهه ها روبه رو می شود تا فصل دهم که به روزهای پایان جنگ تحمیلی می پردازد و ماجرای روز بازگشت او به خانه آخرین خاطره ای است که می خوانیم.

در بخش هایی از کتاب می خوانیم: «همانطور که گریه می کرد، ادامه دادم:"قرار بود صبحانه بیاد پیش ما!رحمان رو ندیدی؟" زد زیر گریه.صدای هق هقش بالا رفت و گفت:"رحمان دیشب شهید شد!یه ترکش کوچولو خورد به قلبش!دم سنگر دراز کشیده بود!" یخ زدم ...»


«در همان فاصله دومین منور عراقی ها زمین تفدیده روبرو را روشن کرد.ناگهان دیدم دو نفر عراقی مثل دو تا غول بیابانی با فاصله زیادی از ما دارند دور می شوند.خیلی تیر اندازی کردیم،ولی دیگر دیر شده بود.صبح فردای آن روز من و سید مصطفی رفتیم و اطراف را دید زدیم.جای پای آن عراقی ها را پیدا کردیم؛درست کنار سنگر ما بود که از روبرو آمده و تا پشت سنگرهای ما هم رفته بودند...»

«حدود 3هزار متر ارتفاع قله ملخور است.این قله درست مرز ایران و عراق را از هم جدا می کند.پیاده شدیم .دیگر واقعا از سرما داشتم می مردم.دیگر حتم داشتم خونم از سرما یخ زده .راننده تا حال من را دید گفت:"دستت رو بگیر جلوی بخاری " موتور تویوتا در آن یخبندان مثل ساعت کار می کرد.شاید بیست و پنج تا سی درجه زیر صفر بود.روی صورتمان لایه های برف بود...»
«با جعفر و حمید نشستیم و جنازه اش را تمیز کردیم.تا جائی که می شد سرو وصورتش را پاک کردیم.سربندی را که به سر داشت محکم تر کردم که برسد به خانواده اش.روی پیراهنش با خودکار آبی پررنگ نوشتم:"شهید محمود اسداللهی شهیر،اعزامی از گنبد" و فرستادیمش عقب...»

حسن شیردل درباره عنوان کتاب که برگرفته از گفت و گوی با راوی بوده است پیش تر گفته بود: خاطرات دکتر کفایی مهر خاطره ای است که جنس رفتاری خیلی خاصی دارد به طوری که وقتی از او سؤال کردم یادت می آید کجا بالغ شده ای؟ گفت پشت خاک ریز... یعنی بلوغی فکری ما، دریافت های ما، فهمیدن زندگی و تمام این مسائل از پشت خاک ریز متولد شده است و تا امروز با آن درگیر هستم و عنوان کتاب را از همین جمله برداشت کردیم.

کتاب« بلوغ پشت خاکریز»خاطرات رزمنده ایمان کفائی مهر به همت و تدوین حسن و حسین شیردل در 254 صفحه و با تیراژ 2500 نسخه چاپ و روانه بازار نشر شده است.

کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
اخبار مرتبط