فراخوانی فراخوانی ...

چاپ سوم «آبنبات دارچینی» در کمتر از یک هفته

40 بازدید

آدرس منبع : پایگاه خبری سوره مهر

افراد مرتبط با خبر : مهرداد صدقی

انتشارات مرتبط با خبر : سوره مهر

تاریخ ثبت اطلاعات : دوشنبه 1 بهمن 1397

تاریخ ویرایش اطلاعات : یکشنبه 14 بهمن 1397

کد : 73578

کتاب طنز «آبنبات دارچینی» سومین جلد از مجموعه کتاب های طنز مهرداد صدقی در کمتر از یک هفته به چاپ سوم رسید.

به گزارش پاتوق کتاب فردا به نقل از پایگاه خبری سوره مهر، کتاب «آبنبات دارچینی» جلد بعدی کتاب «آبنبات هلدار» محسوب می شود. ماجراهای کتاب آبنبات دارچینی بین سال های ۷۲ تا ۷۴ می گذرد و در این کتاب، محسن درگیر ماجراهای پیش بینی نشده ای می شود که ناخواسته بر روی زندگی خود و اطرافیانش تاثیر می گذارد و همین امر موقعیت های طنزآمیزی ایجاد می کند.

مهرداد صدقی، نویسنده طنزپرداز کشور درباره این کتاب گفت: کتاب «آبنبات دارچینی» و قسمت های پیشین آن را صرفاً برای خنداندن مخاطب ننوشته ام؛ بلکه نخست این مسئله در ذهنم شکل گرفته که اثرم، شاخصه های داستانی را داشته باشد و خواننده با داستان همراه شود. مرحله بعدی این بوده که به سمت لودگی نرود و طنز باشد و البته به خنداندن مخاطب هم فکر کرده ام.

این نویسنده همچنین گفت: هیچ گاه مخاطب خود را دست کم نگرفته ام. مخاطب تیزهوش است و اگر در چند صفحه نخست از کتاب لذت نبرد، آن را کنار می گذارد. قصد نداشتم کتابی کمک آموزشی یا طنز بنویسم، بلکه همه موضوعات در خلال داستان شکل می گیرد. سعی می کردم فضای داستانی طوری باشد که مخاطب از تصور خود در آن فضا لذت ببرد.

در بخشی از این کتاب آمده است:«کمی جلوتر، چشمم افتاد به مردی که یک ترازو روی زمین گذاشته بود‏. فکرِ کار کردن با ترازو هم بد نبود. دست‏کم از همین آقاجان، که هر روز خودش را وزن می‏کرد، کلی پول درمی‏آوردم. زن‏دایی هم گزینة خوبی بود. فقط حیف که ممکن بود در آخرین ماه‏های بارداری‏اش فنرها و عقربه‏های ترازویم را از جا درآورد. حدس زدم آقاجان به خاطر همین ترازو است که هر روز وزنش را به بقیه اعلام می‏کند. محض کنجکاوی رفتم روی ترازو. به صاحب ترازو گفتم: «پدرِ من هر روز می‏آد اینجا خودشِ وزن مُکنه. مشتری ثابت شمایه.»

ـ تو پسرِ علی ‏آقایی؟

ـ بله.

ـ هیچ مِدانی پدرت پدرِ منِ درآورده؟

ـ برای چی؟ برای شما که بهتره. بیشتر کاسبی مُکنین که!

صاحب ترازو لبخند تلخی زد و گفت: «ها ... ولی خا دستم خالی بود؛ پدرت چند کلیو برنج به من نسیه داد. گفت به جاش می‏آد خودشِ وزن مُکنه. اولش خیلی دعاش کردم. هنوزم خیلی دعاش مُکنم. ولی، خا رد مشه، مره روی ترازو. برمگرده، مره روی ترازو. از این بشکة آبِ جلوی مسجد آب مخوره، می‏ره روی ترازو. مخواد بره مسجد، مره روی ترازو. از مسجد برمگرده، مره روی ترازو. هی مخواد ببینه وزنش چقدر کم و زیاد مشه ... خا این چی وضعیته خا؟»

کتاب های مرتبط
شخصیت های مرتبط
اخبار مرتبط

نظر دهی
کاربر گرامی توجه داشته باشید که این بخش صرفا جهت ارائه نظر شما در رابطه با همین مطلب در نظر گرفته شده است. در صورتی که در این رابطه سوالی دارید و یا نیازمند مشاوره هستید از طریق تماس تلفنی و یا بخش مشاوره اقدام نمایید.
نام و نام خانوادگی
پست الکترونیک
نظر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر
کد امنیتی
فراخوانی مجدد تصویر