کتاب «تلگرافچی پنج ستاره» داستان زندگی ستوانیار صابر قره داغلو نوشته ساسان ناطق به چاپ دوم رسید.
به گزارش پاتوق کتاب فردا به نقل از پایگاه خبری سوره مهر، ساسان ناطق در این کتاب به سراغ «صابر قره داغلو» رفته و خاطرات او را از دوران کودکی، خدمت در رسته مخابرات ارتش پیش از انقلاب، حضور در جبهههای درگیری در کردستان و دفاع از مرزهای کشورمان در مقابل نیروهای عراقی نگاشته است.
داستان زندگی قره داغلو با کودکی پرمخاطرهاش در مدرسه آغاز میشود. نویسنده در بخشهای آغازین کتاب از روزهایی حرف میزند که صابر برای پرداخت شهریه مدرسه، مأمور معدل گیری و نوشتن کارنامه بچهها میشود. خرج خانواده به دوش او بود و او ناچار می شود درس و مدرسه را رها کند. پرونده اش را از مدرسه می گیرد و برای «مردشدن» به استخدام ارتش در میآید....
در بخشی از این کتاب میخوانیم:«خواستم از جایم بلند شوم. نتوانستم. تصویرها مقابل دیدگانم تکهتکه میشد؛ میدیدم و نمیدیدم. صداها بریدهبریده میشد؛ میشنیدم و نمیشنیدم.
ـ اینجا ... یه نفر ... مرده.
ـ صابره.
از شنیدن اسم خودم یکه خوردم. تمام هوش و حواسم را جمع کرده، اطرافم را خوب نگاه کردم. دست راستم مثل برگ خزانزدهای به رگ و تکهگوشتی آویزان بود؛ کم مانده بود قطع شود و بیفتد. احساسش نمیکردم. درد نداشت؛ انگار مال من نبود. ماهیچة دستم دیده میشد؛ رگ و مویرگهایم مثل کرمِ سربریدهای جلوی چشمانم تکان میخوردند و خون با فشار از بازویم بیرون میزد. به یکباره به حال خودم پی بردم. با خودم گفتم: «حتماً اونی که میگن مرده، منم. نکنه مُردم و روحم داره این چیزا رو میبینه؟!»
یک نفر از بیرون سنگر داد زد: «هنوز نمرده.»
چند نفر کیسههای شن و خاک و تراورسهای رویم را با سرعتی باورنکردنی کنار زدند. مرا بیرون کشیدند. آنها را میدیدم و نمیدیدم؛ میشناختم و نمیشناختم. انگار لال شده بودم؛ اما صداها را به وضوح میشنیدم. چیزی توی دهانم بود که نمیدانستم چیست. ویفر را گاز زده بودم؛ اما هنوز فرصت قورت دادن نیافته بودم.
ـ خون ریزیش زیاده. اگه زود درمونگاه نرسونیمش، میمیره.
صدایش لرز داشت و مثل کسی حرف میزد که گریه کرده باشد. دست راستم را روی سینهام گذاشت و مرا به طرف وانت آبیرنگی بردند. وانت تحویل استوار برگبیدی بود. برگبیدی اهل رشت و حدود 46 ساله بود. یک نفر داد زد: «مواظب باشید؛ دست راستش داره قطع میشه.»
با شنیدن های و هوی بچهها گفتم: «چی شده. ما رو با تیر مستقیم زدن یا با کاتیوشا؟»
کسی صدایم را نشنید. مثل ماهیِ از آب بیرون افتاده، دهانم را باز و بسته میکردم. مرا پشت وانت گذاشتند. نوروز افخمی، سرگروهبان گروهان ارکان، پرید بالا و سرم را روی زانویش گذاشت. یدالله یزدانی پشت فرمان نشست و ماشین به یکباره از جا کنده شد؛ مثل تیری که از چلة کمان رها شده باشد. با خودم گفتم: «گلولة صدام من رو نکشت؛ ولی یدالله الان ماشین رو چپ میکنه و ما رو میکشه.»
برای خرید اینترنتی این کتاب از سایت پاتوق کتاب فردا، اینجا را کلیک کنید.
برای ارسال دیدگاه لازم است وارد شده یا ثبتنام کنید